-چهل و یک-

صبح زود بیدار شدم جزوه هفته قبلمو خوندم. ناهار خوردم و رفتم مصاحبه کوچه اقاقیا ۲ ، قرار شد فردا رو آزمایشی برم و محیط ببینم. جلسه اول مالیات تئوری داشتم ، سه تا شیش.

Y اومد دنبالم و اومدیم سمت خونه ، تو راه رفتیم ارسطو دور دور. 

-چهل-

صب بیدار شدم رفتم حموم ، فرزانه ساعت ده اومد دنبالم و رفتیم همایون کیک و بادکنک و برف شادی و شمع و این چیزا خریدیم. خونه رو بدو بدو تزئین کردیم و ساعت دوازده زهرا و‌ بهمن رسیدن. عکس انداختیم و کیک و ناهار ... بعدش رفتیم اتاق فرزانه بچه ها قلیون کشیدن ، منم طبق معمول برام سوال بود آب قلیون کی تموم میشه 😂 بهمن هم که عاشق حرف زدن ، کلی حرف زد و خاطره تعریف کرد. با فرزانه بچه ها رو بردیم تا کرج رسوندیم و برگشتنی کلی با هم حرف زدیم. 

اومدم خونه دوباره اون حس گوه ِِبعد از دورهمیا اومد سراغم. دوباره کلافه شدم و دنبال خلوت ک گریه کنم. دلم نمی‌خواست از ناراحتیم با y حرف بزنم ولی نتونستم ،گفتم از وضعیتم ، بیکاری ، بی پولی ناراحتم ، گفتم من ک به هیچی و هیچکس حسودیم نمیشد به بچه های گروه هنرستان حسودیم میشه،گفتم نمی‌دونم چه مرگمه ک بعد از دورهمیا ک بهم خوش میگذره ریده میشه تو حالم.و حس میکنم از کلاس حسابداریه چیزی یاد نمی‌گیرم و ازش بدم میاد و... اونم کلی دلداریم داد و سعی کرد حالمو خوب کنه.

ریز ریز داشتم اشک میریختم ک الهه دوست حسابداریم ویس فرستاد ، باز کردم توش با صدای بچگونه بامزه گفته بود دوست دارم میم... 😍😍 خیلی حالمو عوض کرد. زیر پست زهرا مهنوش کامنت گذاشته بود ، میم چقد بزرگ شده 😂🤦 ب اینم کلی خندیدم.فک کنم منظورش این بود که خانم شدم.😬 یکم کامنت و استوری بازی کردیم و... با نوروزی چت میکردم... حرفامون ب جایی رسید ک مجبور شد بگه خواب منو دیده بود و ازم خوشش میاد و این حرفا.منم با خنده و شوخی سعی کردم نذارم جو ّّبینمون سنگین بشه.

یکشنبه کلاس مالیات دارم، فردا باید شهریه شو بزنم براشون 😏  

- سی و نه-

امروز از صب ک بیدار شدم حالم تخمی بود و حوصله هیچی نداشتم. شانس آوردم پرهام اومد یکم باهم « سه خرس ماجراجو » دیدیم. ولی اونم زود رفت خونشون و باز تنها شدم. صاد هم رفته بود مهرآرا ، منم حوصله فیلم دیدنم نداشتم. یکم عکس نگاه کردم تو لپ تاپ.

شنبه بیست و دوم تولد زهراس، به شوهرش پیام دادم برنامتون چیه؟ گفت قرار بود دو تایی تو خونه یه جشن کوچیک بگیریم که فرزانه فردا ناهار دعوت کرد. گفتم پس هیچی،چون من میخواستم بیام خونتون و غافلگیرش کنم. گفت ک فردا توم بیا خیلی خوب میشه و اینا با فرزانه سورپرایزش کنیم. با فرزانه هم هماهنگ کردم. با صاد رفتیم خونه رویائینا و وسیله تزئینی گرفتیم.

حالا صب زود باید بیدار شم برم حموم ( الان اصلا جونشو ندارم، کاش صب بتونم به موقع بیدار شم) و بعد برم کیک و بادکنک و برف شادی بخرم و برم خونه فرزانه اینا.

Y خوابش برده باز ☹️ منم کلافه تر شدم.

-سی و هشت-

تا خوابم نپریده گزارش این دو سه روز ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ بدم و برم لالا.

روز دومی که رفتم سرکار ، از رفتار شریک دوم خوشم نیومد ، صدا و حرف زدن و رفت و آمد و جمع نکردن بساط صبحانه و ناهارش رو مخم بود، کلا آدم بی شخصیتی به نظرم اومد. یه بحثی هم کردیم.که رسولی حق رو داد به من و گفت اونو ول کن. ولی شب تو خونه بیشتر فکر کردم و دیدم نمیتونم با این آدم کنار بیام. برا y هم ک تعریف کردم گف نرو.

دیروزم که کلاس حقوق دستمزد داشتم، منتظری نیومده بود ، بجاش حلیمی اومد. از همون اول کلاس ک شروع کرد ب حل کردن مثال و حرف مالیات رو کشید وسط من هنگ کردم تا آخر کلاس. جزوه هم ننوشتم . چون هیچی نمیفهمیدم ☹️.

آگهی هایی که براشون رزومه فرستاده بودم و تو این چندروز بهم زنگ زده بودن ، زنگ زدم بهشون و رفتم مصاحبه حضوری.

اولی تو برج قائم بود ، ۴ صفحه فرم پر کردم و ۴ صفحه تست زدم. یک ساعت طول کشید 😐 وسطش میخواستم بهشون بگم من منصرف شدم و لیاقت شما رو ندارم. ( حالا بعدا میام و از جواب تست میگم) شرکت کریستال کارتن.

دومی روبروی میدون تره بار، اینم خیلی حرف زد. ترک بود و از تبریز اومده بود. بازرگانی مهر ، پخش حبوبات.

سومی تو شهرک صنعتی زیبادشت بود. که مصاحبه راحتتر و بی دنگ و فنگ تر از دو تا قبلی بود. شرکت دستگاههای تصفیه آب و فاضلاب و این چیزا بود.

همه قرار شد زنگ بزنن اگر خواستن.

+ دیدی؟ خوابم پرید 😏

-سی و هفت-

اولین روز خوب بود، از خداشونم باشه من اونجا کار کنم.

وای دلم خواست از این درا برا خونمون بخرم. انقد ک خوشگل و جذابن.

یکی از پرسنل همسایه روبرویی دایی اسی دراومد، تا سر خیابون رسوند منو.

اومدم خونه هم گشنم بود هم خوابم میومد هم خسته بودم.یکم دراز شدم ، بعد با صاد رفتیم وین مارکت خرید کردیم. رفتیم میوه بخریم که دلمون نیومد انقد ک گرون بودن ، فقط سیب خریدیم . بعد از بیات خرما خریدیم و تو برف برگشتیم خونه.

راستی امروز اولین برف هم اومد. حیف ک هوا خیلی زود تاریک میشه . جون میداد تو روشنی روز بریم بیرون زیر برف.

ناهار فردام عدس پلو ک با صاد با همکاری من پخت. میان وعده هامم میوه و پفیلا خونگی.ک اونم صاد ردیفش کرد.

شامم شیر و خرما بود امشب.

باید بشینم برا اولین حقوقم برنامه بریزم از الان.( اگه موندگار شدم) از حموم اومدم دیدم یه آگهی دگ ک رزومه فرستاده بودم پیام داده فردا بیا مصاحبه، تو نهال و بذر بود.

دیشب ب زور و بعد از چند ساعت خوابم برد.خواهشا امشب زود بیا خواب جان.

-سی و شش-

امروز صبح ک بیدار شدم یه پیام برام اومد ، در جواب رزومه ای که دو هفته پیش فرستاده بودم، که ساعت و آدرس مصاحبه حضوری فرستاده بود برام. منم که حال جسمیم روال نبود میلی نداشتم تا شهدا برم.

شروع کردم به گشتن تو آگهی های بازار [پ ن : بازار چیه :| منظورم دیوار بود] و کانال ای استخدام تلگرام. برا چنتاشون رزومه فرستادم، یه آگهی رو چندین روز بود که می‌دیدم ولی تنبلیم میومد زنگ بزنم، ب اونم زنگ زدم و گفتم من هلو رو هنوز یاد نگرفتم ولی قراره یاد بگیرم، میتونم بیام مصاحبه؟ گفت آره خیلی سخت نیس خودمون بلدیم و یادت میدیم. 

رفتم حموم و تند تند ناهار خوردم، از y خواسته بودم قبل از اینکه بره سرکار بیاد باهم بریم، چون من تا حالا نرفتم شهرک صنعتی زیبادشت، و بلد نیستم.

رفتم مصاحبه و قرار شد از فردا سه روز آزمایشی برم. کارشونم تولید درب ضدسرقت ِِ.

پاهام درد می‌کنه و تا چند مین پیش چشام به زور باز میموند، الان باید زور بزنم تا خوابم ببره. 

-سی و پنج-

بازم مثل همیشه بعد از بحث با مامان احساس بد بودن و بی رحم بودن و همه حس های بد ُُ داشتم امروز.همراه کلی بغض که هر از گاهی تبدیل میشد به اشک.

دیشب بچه های هنرستان گروه زدن، بهشون حسودیم میشد که میتونن حداقل در ظاهر انقد شاد باشن و بگن و بخندن و کلی چرت و پرت بگن. اما من غصه انقد احاطم کرده که نمیتونم راحت حرف بزنم و بخندم تو گروهی.و احساس کردم حوصله سر بر و نخواستنی ام تو گروهای دوستانه.ک حتی بود و نبودم فرقی نمیکنه برا کسی.

رفتم پی وی فاطمه، دلم خواست دوباره باهم صمیمی شیم.ولی سرد رفتار کرد و حرف زد. انگار نه انگار که یه روزایی چقد باهم وقت میگذروندیم و صمیمی بودیم... خیلی ناراحت شدم ولی در نهایت اونم حواله کردم به ...

حس میکنم بین بچه ها عارفه با اینکه تیپ و قیافش خیلی لاکچری و پلنگ شده ، اخلاقش مثل همون موقع باحال و بامعرفته.

بعدازظهر طاقت نیاوردم و وقتی دیدم y کاری نداره تو خونه انجام بده ، بهش گفتم بیاد همو ببینیم. ساعت پنج و نیم اومد و رفتیم اول من قرصامو گرفتم، بعد سمت ماهدشت و پارک کاخ، قدم زدیم و عکس انداختیم و بغلش قایمکی گریه کردم و ارسطو و... ساعت هفت و نیمم اومدیم خونه.

نورائینا اومدن بعد از یه ماه. دلم براشون کلی تنگ شده بود. نورا یه عروسک خوک بغل کرده بود و از خودش جدا نمی‌کرد ، اسمشو گذاشته بود سوزن.

پریود شدم . و دلیل این همه حساس و بی حوصله بودن این چندروزمو فهمیدم. هر ماه تاریخش از دستم در می‌ره...

چندروزه آنه رو نمیبینم، یهو دلم براش تنگ شد.

-سی و چاهار-

نمیدونم کی قراره این دعوا های تخمی من و مامان سر چیزای الکی تموم شه؟ خستم کرده دگ. هرکاری میکنم غر میزنه، ایراد میگیره، بهانه میگیره.

این دفعه هم زدم زیر گریه و هنوز دارم گریه میکنم. قلبم داره میترکه دگ ، می‌خوام داد بزنم ، میخوام بلند بلند گریه کنم. من چقد بدبختم آخه...

خیلی کم فکر و خیال و دقدقه دارم ، باید همه کارای خونه رو هم ب سلیقه ی اون انجام بدم...جلوشم حرف بزنیم همه چیز ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ زهرمارمون می‌کنه.

می‌دونم الان یه عده میان میخونن و میگن ، عب نداره ، مادره ، سنشون می‌ره بالا فلان میشن، الان داریش قدرشو بدون چندسال دگ نباشه خودتو سرزنش می‌کنی.... نمیخوام نمی‌خوام از این حرفا بشنوم. چرا بخاطر یه شب حال مارو بدنیا آوردن که این همه بدبختی رو تحمل کنیم ؟ مگه خودمون خواسته بودیم؟ ک الان بگه از قدیم گفته بودن بچه بلاس، الان خودم دارم میبینم. انتظار داره من کم نیارم،من عصبی نشم، من لال بمونم و اون هی غر بزنه .

از بابامم ک اون دنیاس شاکی ام.اونم مارو آورد و خودش خیلی زود رفت و اینطوری تنهامون گذاشت.حداقل اون مهربون بود ، اون زبون خوش داشت، اون میدونست باهام چطوری باشه ، اون لوسم میکرد ، اون نازمو میکشید... ولی الان....

-سی و سه-

امروز رفتم دکتر ، سه کیلو و نیم کم کرده بودم.

ینی از وزن ۶۸/۷۰۰ شدم ۶۵/۲۰۰ . بدیش این بود که ۸۰۰ گرم از عضله بدنم سوخته بود.

دفعه پیش ۳ کیلو چربی کم کرده بودم و یک کیلو عضله اضافه کرده بودم.که کلا میشد دو کیلو کاهش وزن مفید.

+در کل دکتر میگف خیلی خوب داری پیش میری.دور کمرم از ۹۳ شده ۸۸ و خورده ای. ک می‌گفت عالیه.رژیم این ماهم آسونتره ولی پر پروتئین تر ، ینی پر خرج تر 🤦چنتا مولتی ویتامین برام نوشت، رفتم از داروخونه پرسیدم چقد میشه اینا؟ گفت ۱۳۰ تومن. منم شیک و مجلسی زدم بیرون از داروخونه 🤣 تو موقعیت بهتر میخرم و مصرف میکنم.

+ تا آزادگان پیاده رفتم. از اونجا با y  رفتیم جاده برغون ، جای همیشگیمون یکم وایسادیم و به شهر کثیف نگاه کردیم. و برگشتیم عظیمیه.y جلسه داشت ، نمیدونست بره سر قرارش یا منو برگردونه خونه. گفتم تو برو سر کارت منم خودم میرم خونه. قبول نکرد. گفتم پس تو برو من میشینم تو ماشین و اگه نور باشه کتاب میخونم.گف فکر خوبیه. منو با ماشین گذاشت یه جای نسبتا روشن و رفت. منم درسای دیروز ُُ با ویس گوش دادم تا برگشت و اومدیم سمت خونه.

+ قبل دکتر رفتم آرایشگاه ،بعد از بقیه کارام، نوک موهامو که پر از چندشاخگی بود کوتاه کردم. حس میکنم کلی قشنگ تر و جون دار تر شده موهام. 

+ ی آگهی دیده بودم ک دستیار حسابدار بدون سابقه کار می‌خوان. (با غلبه به یه حس بد که می‌گفت ولش کن عمرا قبولت کنن) زنگ زدم و توضیح دادم که دارم دوره هاشو میگذرونم ، ازم اطلاعات گرفت و گفت اگه تایید شی برای مصاحبه حضوری تماس میگیریم. اینو دیگه واقا میسپرم به خدا.

+ از a.r دلم گرفت یهو. از وقتی از خونه s اینا برگشتیم نه زنگی نه پیامی. خداروشکر الان سر کارم نمیرم ک بدونه یه دوستی داره که می‌تونه ازش پول قرض بگیره. وگرنه تا الان چندین بار پیام داده و بود و پول خواسته بود.

ب قول صاد : هف چی بگم!

-سی و دو-

( به اشتباه زدم حذف کردم پستمو)

هیچی دگ صب بازم داشتم غصه و حرص بی پولی می‌خوردم ک بازم گردن درد گرفتم و با خودم گفتم تا آخر آذر هنوز بیشتر از نصف ماه مونده، تا اونموقع شاید فقط لازم شه نصف شهریه رو بدم ، ک خدا بزرگه برا اونم، پس نشین و هی غصه بخور دخترم.

+با اینکه تا الان من همیشه خودم خرج خودمو درآوردم باااازم هیچ وقت از کسی پول نخواستم تازه همیشه انقدر به همه پول قرض دادم. اگه هم مجبور شم و لازم شه پول قرض بخوام ( با توجه به اوضاع تخمی همه تو این روزا) حداقل یه نفر پیدا میشه که بهم نگه نه!نه؟

+به این فکر میکنم که شاید این همه نشدن ِ تا به الان حکمتش اینه که این کلاسها تموم شن و پروژه رو گذروندم یا خود موسسه جذبم کنه یا معرفیم کنه یا خودم بتونم کار مرتبط پیدا کنم.

+دیروز پالتو آبی و شلوار ذغالی و نیم بوت لژ دار صاد رو پوشیدم ک عادت کنم به پاشنه و لژ دار پوشیدن.که بعد از کلاس انقدر هوا سرد بود تا چهارراه طالقانی و پیش y مث چی لرزیدم و امروز که لباس گرم تر پوشیدم هوا کمتر سرد بود.

+دیروز تو راه پیتزا خوردیم و رفتیم ارسطو دور دور. امروز مستقیم اومدیم خونه.

+فردام وقت دکترمه و قبلشم وقت گرفتم برم آرایشگاه.

+دیروز و امروز با y رفتم و برگشتم ولی فردا اون صب باید بره ، منم خودم میرم. برگشت هم معلوم نیست.

پ ن:

این یادم اومد که بنویسم، چندوقت پیش ستوده اومد ریکوئست داد ( خودش منو آنفالو کرده بوده ) منم قبولش نکردم. دوباره ی مدت بعدش ی پست برام تو دایرکت فرستاد ک تو اتوبان کرج قزوین ی کامیون با بار پرتقال چپ کرده بود، نفهمیدم ربطش ب من چی بود! وات د ِِفاک ستوده؟! 😂 احتمالا دنبال ی واکنش از من بوده. منم واکنشی نشون ندادم. تا اینکه امروز صبح بیدار شدم دیدم شونصد تا نوتیفیکیشن لایک پستای اینستام اومد. با ی اکانت قدیمی ترش ک استفاده نمی‌کرد ازش اومده بود و پستامو لایک کرده بود.

واقا دلم نمی‌خواد حتی یک کلمه باهاش حرف بزنم. کسی ک آبجی خانم آبجی خانم از دهنش نمی افتاد ، ولی وقتی رفیقش گورشو گم کرد ، اون تولدمم تبریک نگفت. کسی بود ک فکر میکردم هوامو داشته. الان میخواد بیاد بگه شاهد خیانت رفیقش با رفیقم به من بوده؟ بیاد بگه اون عن آقا و عن خانم براش تولد گرفته بودن؟ بیاد بگه به اونم مثل من میگف آبجی آبجی؟ الان که اونا ریدن به هم، چرا یاد آبجیش افتاده؟

با فکر کردن ب اینا گردن دردم بیشتر شد. وای ب لحظه ای که بشنوم... اصلا کون لق همشون.والا. 😏

-سی و یک-

پشتیبانی تحریر دفاتر.

فردام جلسه اول حقوق دستمزد.

+ برا طرح ای ، ۵۵۰ دگ باید واریز کنم تسویه شه. پروژه کارآموزی هم اگه تا آخر آذر ثبت‌نام کنم ۳۰۰ ، دی میشه ۴۵۰. حالا سپیدار و اکسل بماند 😐

حالا من کلا ۳۵۰ تومن دارم با پولی ک قرض داده بودم ب س میشه ۵۵۰ ( اگه بده) . ۱۱۰ پس فردا می‌ره برا دکتر ، ۵۰ هم صندوق. میمونه ۳۹۰ برام 🤦

بعد بهم میگن تو کرونا نرو دنبال کار. 😶

 

-سی-

امروز شبیه باباهای بی پول بودم.

عصبی ، بی حوصله ، کلافه

دوباره با مامان بحثم شد.و باز خودم گریه کردم.

+ فردا و پس فردا کلاس دارم.

نمیدونم چرا تو تعطیلات کلاس برگزار کردن.

...

ظهر ک از کلافگی داشتم میمردم اعصاب هیچ کاری نداشتم گرفتم خوابیدم. تو خوابم منتظر بودم از مصاحبه آخری ک رفتم زنگ بزنن. ولی ساعت پنج شد و زنگ نزدن منم کلا امیدم قطع شد ازش.

...

غروب یه سر رفتیم خونه ج بچه ها رو ببینیم، ع می‌گفت بی حوصله ای؟ گفتم آره خیلی.گفت فکر و خیال داری؟ منم اشکم دم مشک ، رومو برگردوندم تا نبینه...

...

راستی تو ۹۹/۹/۹ هم نریده بودن برامون

...

کاش ی اتفاق خوب بیفته این روزا 😔

-بیست و نه-

حس میکنم امروزم ب بطالت گذشت، نه کتاب خوندم ، نه فیلم دیدم ، نه درس خوندم. فقط بین اینستا و واتس اپ رفت و آمد میکردم ک راضیم نمیکردن.

نکته خوبش این بود که تو اوج بی حوصلگی برای ورزش، ورزش کردم.

+ دلم میخواد خیلی از فیلمارو ببینم مثل زنان کوچک ، ولی کلا فیلم دیدنم نمیاد.

+ دلم میخواد خیلی از کتابارو بخونم مثل بقیه جلدهای خانواده تیبو ( جلد یک رو‌ قبلا خوندم) ، اما تا کلیدر تموم نکنم دستم ب کتاب دگ ای نمیره.

 

-بیست و هشت-

از صب ک بیدار شدم تا ناهار آماده شه چندساعتی کلیدر خوندم.

(روز اول عید ارونه ی قدیر ُُکارد زدن ، شیرو رو فرستادن شهر خونه آلاجاقی،بلقیس و شیرو میرن ملاقات خان‌محمد و عبدوس، عبدوس می‌دونه ک مارال زن گل‌محمد شده و بارداره. برا موسی میخوان زن بگیرن ، دختر ی زن ب اسم آتش، ستار پینه دوز ُُگرفتن) جلد سوم تموم شد. تو شروع جلد چهار خانواده گل‌محمد نگران منتظرن برگرده و دیر کرده.نکته ی خوبش این بود ک شیرو با مامانش برگشت. 

\\ بگذار این دختر را بردارند و بروند. بگذار بردارندش و بروند. اگر بماند؟ رعنا اگر پیش او ماندگار شود؟ نه! نمی‌خواست. با این میل موذی، این خواست غریزی، جنگی در خود داشت، آتش‌. کشمکشی در تاراندن-نگاه داشتن دختر. میلی مادرانه که دیگر موذیانه می‌نمود. اینکه رعنا به فرشی بدل شود تا مادر بتواند، پای فرداهایش را بر آن بگذارد. ستونی به تکیه زدن؛ هرچند سست و ناپایدار. به بهای جمال رعنا، گذران عمر کردن. پیری را به امن و امانی، سپریدن. کشمکشی بین خواهش و نیاز خویش و، بیم روزگار فرزند. فرزند؟ چه نام دیگری می‌توان بر او گذاشت؟ رعنا مگر زاده ی آتش نبود؟

بود! خاطره ای بود. نشان ِخاطره ای بود. یادمان ِِ دیدار مردی با آتش. شوی آتش. نه اولین و آخرین مرد، که اولین و آخرین شوی. شوی، هم از اینکه رعنا را برای او به جا گذاشته بود. مردی که گذر کرد. تندری. شهابی. پیدا شد و گم شد. پیدا و ناپیدا شد. گنگ و گم و دور. پالتوی بلند قزاقی، سبیل سیاه و چشمهای اندکی سرخ. قطار فشنگی حمایل. تفنگ و سر نیزه اش را به دیوار داد. اسبش بیرون در. کلاه پهلوی اش را به میخ آویخت. انگشتهایش بلند و کلفت بودند، وقتی دکمه های بزرگ پالتوش را از مادگی بیرون می‌آورد، بال‌های بینی اش می‌جنگیدند. تندر. برآشفت و برآشوبید. پس، آرامش.خطّی به خلسه. پندار یک خواب خوش. به دنبال، چاهی خالی در روح.طعمی شیرین و دردناک، بیخ دندان؛ و تخمه ای در رحم. صدای سم اسب بر خاک کهنه ی پای بارو. سایه ای که دور می‌شود. برق آفتاب بر ساقه ی تفنگ. دُم ِافشان اسب و ، دیگر نظاره ی رد ِِرفته. روز سنگین می‌شود. روزها کند و سنگین می‌شوند. شب دراز می‌شود. شبها دراز می‌شوند. جلو چشمها سیاهی می‌روند. سر گیج می‌رود. روی ورم می‌کند. زهدان بالا آمده است. چیزی نمانده. ورم پاها خواهد خوابید. لک ِِپوست چهره، نشانه ی دختر است. یک دختر. نافش را باید برید. رعنا نام زیبنده ایست. رزقش به کارخانه ی رزاق. رعنا، روی دست. دالانی دراز و هزار پیچ، پیش روی:

« بگذار برود. بگذار برود! دست بالایش گیرم از گرسنگی بمیرم. بگذار بمیرم. اما دخترم برود. هرجور شده گذران خواهند کرد. خدا را خوش نمی‌آید نگاهش دارم. جوانست. آرزوی رخت عروسی دارد. برود پی بختش. هر‌چه نه، او هم خدایی دارد. ندارد.» //  

قسمت دوست داشتنی این ۶۵ صفحه ای ک امروز خوندم ☝️

...

استوری گذاشته بود:

بعضی روزا ، بعضی حرفا ، بعضی آدما

میان که فقط داغونت کنن

این وسط فقط خودت با تنهاییت باید باهاشون بجنگی

اما یادت نره دنیا اینجوری نمیمونه

قطعا روزا و حرفا و آدمای بهتری هم هستن که به وقتش

آرومت میکنن... آروم باش و صبور...

واکنش من:

+ 😔 تا من هستم تنها نیستی ک تنها باهاشون بجنگی

- دمت گرم ، قربون بودنت

+ حق دارم ناراحت شم وقتی از این متنا میذاری؟

- منم جای تو بودم ناراحت میشدم.

+ ...

- دلم خیلی گرفته م..م ، دارم خفه میشم. اصلا نمی‌دونم چم شده و دلیلش چیه.

.

.

.

ادامه نوشته

-بیست و هفت-

امروز صب اول رفتم مصاحبه برا کار ، بعد تنهایی رفتم مشاوره.

دیشب y گفت نمیتونه بیاد.قرار کاری براش پیش اومده. کلی خودمو کنترل کردم تا عصبانی نشم و غر نزنم. و فقط ی جمله گفتم و شروع کرد خودشو بدبخت نشون دادن و رفت تو نقش قربانی.

آخرشم یکم ازم فاصله گرفت، برگشت ازش پرسیدم بهتری گفت آره ولی رید ب من و رفت خوابید.

...

خانم ارشادی یه حرفایی زد که فکرشو نمی‌کردم ، یجورایی شک های بد منو از بین برد. از ویژگی های y گفتم و در مورد درون گرا بودن من برون گرا بودن اون حرف زدیم. ولی بهتره ک خودشم بره و تست بده حرفای مشاور ُ بشنوه.

...

از چهارراه دولت آباد تا نزدیک محمدشهر ینی بعد از پروما پیاده اومدم. وقتی بعد از دو ساعت پیاده روی نشستم تو ماشین ، حس کردم اگه یک قدم دگ هم ادامه میدادم از حال میرفتم تو خیابون.سرما تو استخونم نفوذ کرده بود.و پاهامو تا همین الان داره میمیره.

...

 

-بیست و شیش-

+ بهتری؟

- آره

+ ببینمت؟

- ول کن

+ باشه. (...)

....

«««پاک کردم»»»

....

پ ن:

مشاورم گفت نذارم این حرفا بمونه اینجا.

-بیست و پنج-

خوابم میاد خلاصه میکنم.

مبل خریدیم. 

فردا میرم مصاحبه تو خیابون هزار و یک شب.

 

-بیست و پنج-

برعکس دیشب ک شب خوبی بود و خالم یکم بهتر شد، امروز واقا تخمی بود حالم. از صب گردن درد ( درد عصبی) داشتم تا همین چند دقیقه پیش ک قبلش کیسه آب گرم گذاشته بودم تاثیری هم نداشت.

خانم طراز رنگ زد و برا پنجشنبه بهمون وقت مشاوره داد.

-بیست و چاهار-

دیشب ب تلافی دو تا شب گذشته مث خلس خوابیدم.

+

با صاد رفتیم خرید ، رفتیم ب رویا سر زدیم، ناهار لوبیا چیتی پختم. با y برا ساعت هفت قرار گذاشتیم، ورزش کردم ، رفتم حموم. 

ساعت هفت و بیست نشستم تو ماشینش. دیدمش قبلم آروم گرفت. یهو دستشو برد صندلی پشت و با یه شاخه گل برگشت... ( تو خونه ک بودم ب این صحنه فکر کرده بودم، ینی حدس زده بودم ، یا دلم خواسته بود ) رفتیم ارسطو دور دور. بعد رفتیم پارک آزادگان و یکم قدم زدیم. از اون آقاهه ک تو نمایشگاه بهمون کمک می‌کرد وسیله های ساناز ُ از اسنپ بذاریم پارک باقالی گرفتیم و خوردیم. هشت و نیم اومدیم سمت خونه.

هم گل ِ هم باقالی ، هم هوای سرد، هم همه چی خیلی چسبید.

+

ظهر با ساناز تصویری حرف میزدم ، گف میام خونتونو رنگ میزنم رفاقتی. ابر و بادی و اینا... قبلش برام ی آهنگ فرستاده بود پلی کردم ، آهنگ مریم ِ مهرداد بود 😍 نیشم باز شد و ذوق کردم.

+

با سعیده حرف میزدم واسه کم و کسری ها. قرار شد کمکم کنه ک پیدا کنم.

+

رنگ آمیزی تقویم آذر ُ پست کردم. چقد دوسش داشتم ایندفعه.

+

امیرحسین کوهسنگی اومد دایرکت و پرسید اینارو خودت طراحی می‌کنی و رنگ میکنی؟ گفتم ن متاسفانه ولی خیلی دوسدارم. کلی انگیزه داد بهم و تعریف کرد از رنگ آمیزی هام. براش تعریف کردم ک ۹۷ ب شدت داشتم تمرین می‌کردم و هدف شده بود برام ک تصویرسازی یاد بگیرم ولی ی اتفاق کوچولو باعث شد ولش کنم.

+

خدا جونم مرسی ک دوستای خوبی دور و ورم قرار دادی. ولی هنوز منتظر کمک قاطعانه از طرف خودتم.

+

کپشن پستم:

این را قدیر می‌فهمید، اما نمی‌توانست بر خود هموار کند. بسا که آدم به دانستن قانع نمی‌شود.

می‌داند کاری ناگزیر روی خواهد داد، و این بیرون از دست و اراده ٔ اوست؛

می‌داند که چاره ایش نیست، می‌داند که رویداد حتمی است؛

با این همه نمی‌تواند خود را آرام کند.

عقلش گردن می‌نهد، اما روحش تمکین نمی‌کند.

دمادم و بی اختیار، چیزی از درونش شعله می‌کشد، غریو و خروش می‌کند، بر‌می‌آشوبد، آشفته می‌کند.

بد کردار، آرام نمی‌گذارد تا به جنون نکشاند!

پریشانی! نمک بر زخم! نمک بر زخم!

#کلیدر #جلد_سوم #محمود_دولت_آبادی

+

کپشن پیشنهادی:

شُد شُد نشد باهم یه چایی میخوریم، (بقیشم سانسور😜)

+

تولد آذرماهیا مبارک🧡🍂🎈

-بیست و سه-

سخت‌ترین اول آذر عمرمو گذروندم.

کل روز بارون اومد.

کل روز گریه کردم.

آخر روز سردرد و سرگیجه و گرفتگی صدا با قلبی سنگین.

+ ساعت 00:00 میخواستم پیام بدم و بگم یهویی نبودنت خیلی برام سنگینه.

جلوی خودمو گرفتم .

فقط یک مین بعد اومد سلام داد. گفت دلم طاقت نیاورد. کم آوردم. نتونستم باهات حرف نزدم. و کلی حرفای دگ‌. گفت ی چیز جالب فردا دومه ، بجای اینکه غرق شادی و خوشحالی باشیم داریم از بدبختیامون حرف می‌زنیم.

مهربونتر از همیشه بودیم.

ادامه نوشته

-بیست و دو-

تموم شد.

آسمون ُ میبینی؟ داره با دل من همدلی میکنه امشب.اون می‌باره ،من می‌بارم.

+

تو فارغ از من و من در غَمِ تو
بیا ببین که ز غم بَر چه سان پریشانم

#سعدی

ادامه نوشته