صب بیدار شدم رفتم حموم ، فرزانه ساعت ده اومد دنبالم و رفتیم همایون کیک و بادکنک و برف شادی و شمع و این چیزا خریدیم. خونه رو بدو بدو تزئین کردیم و ساعت دوازده زهرا و‌ بهمن رسیدن. عکس انداختیم و کیک و ناهار ... بعدش رفتیم اتاق فرزانه بچه ها قلیون کشیدن ، منم طبق معمول برام سوال بود آب قلیون کی تموم میشه 😂 بهمن هم که عاشق حرف زدن ، کلی حرف زد و خاطره تعریف کرد. با فرزانه بچه ها رو بردیم تا کرج رسوندیم و برگشتنی کلی با هم حرف زدیم. 

اومدم خونه دوباره اون حس گوه ِِبعد از دورهمیا اومد سراغم. دوباره کلافه شدم و دنبال خلوت ک گریه کنم. دلم نمی‌خواست از ناراحتیم با y حرف بزنم ولی نتونستم ،گفتم از وضعیتم ، بیکاری ، بی پولی ناراحتم ، گفتم من ک به هیچی و هیچکس حسودیم نمیشد به بچه های گروه هنرستان حسودیم میشه،گفتم نمی‌دونم چه مرگمه ک بعد از دورهمیا ک بهم خوش میگذره ریده میشه تو حالم.و حس میکنم از کلاس حسابداریه چیزی یاد نمی‌گیرم و ازش بدم میاد و... اونم کلی دلداریم داد و سعی کرد حالمو خوب کنه.

ریز ریز داشتم اشک میریختم ک الهه دوست حسابداریم ویس فرستاد ، باز کردم توش با صدای بچگونه بامزه گفته بود دوست دارم میم... 😍😍 خیلی حالمو عوض کرد. زیر پست زهرا مهنوش کامنت گذاشته بود ، میم چقد بزرگ شده 😂🤦 ب اینم کلی خندیدم.فک کنم منظورش این بود که خانم شدم.😬 یکم کامنت و استوری بازی کردیم و... با نوروزی چت میکردم... حرفامون ب جایی رسید ک مجبور شد بگه خواب منو دیده بود و ازم خوشش میاد و این حرفا.منم با خنده و شوخی سعی کردم نذارم جو ّّبینمون سنگین بشه.

یکشنبه کلاس مالیات دارم، فردا باید شهریه شو بزنم براشون 😏