- سی و نه-
امروز از صب ک بیدار شدم حالم تخمی بود و حوصله هیچی نداشتم. شانس آوردم پرهام اومد یکم باهم « سه خرس ماجراجو » دیدیم. ولی اونم زود رفت خونشون و باز تنها شدم. صاد هم رفته بود مهرآرا ، منم حوصله فیلم دیدنم نداشتم. یکم عکس نگاه کردم تو لپ تاپ.
شنبه بیست و دوم تولد زهراس، به شوهرش پیام دادم برنامتون چیه؟ گفت قرار بود دو تایی تو خونه یه جشن کوچیک بگیریم که فرزانه فردا ناهار دعوت کرد. گفتم پس هیچی،چون من میخواستم بیام خونتون و غافلگیرش کنم. گفت ک فردا توم بیا خیلی خوب میشه و اینا با فرزانه سورپرایزش کنیم. با فرزانه هم هماهنگ کردم. با صاد رفتیم خونه رویائینا و وسیله تزئینی گرفتیم.
حالا صب زود باید بیدار شم برم حموم ( الان اصلا جونشو ندارم، کاش صب بتونم به موقع بیدار شم) و بعد برم کیک و بادکنک و برف شادی بخرم و برم خونه فرزانه اینا.
Y خوابش برده باز ☹️ منم کلافه تر شدم.