1402/05/11

اگر اینهمه سال بجای دوسپسر یه گربه داشتم،

آرامش و عشق خیلی بیشتری نصیبم میشد.

شصت و نه

جمعه ی پیش ، مینی سریال queen_gambit# رو دیدم و تموم کردم.

کتابشو (از والتر تویس) هفته قبل تو فیدیبو خونده بودم با ترجمه نیکو فرخوی. حیف که سانسور شده بود. فیلمشم سانسور داشت.

 کتابشو بیشتر دوست داشتم، چون معمولا تو کتاب احساسات و اتفاقات بهتر توصیف میشن.

...

سه شنبه نصفه شب (بامداد چهارشنبه) خوابم نمی‌برد ، تو طاقچه #ماهی_سیاه_کوچولو صمد بهرنگی رو خوندم. خیلی کوتاه و بی نهایت دوست داشتنی بود.

...

چهارشنبه ظهر موقع رفتن به سالن تو تاکسی #بوف_کور صادق هدایت رو شروع کردم. زمان دانشجویی ینی تقریبا ده سال پیش خونده بودم حتی خلاصه نویسی هم کرده بودم برای کنفرانس درس ادبیات. ولی خب به جز شخصیت هاش اونم خیلی محو چیزی ازش یادم نمیاد.

...

امروز خوندن کتاب #هنر_رندانه_ی_به_تخم_گرفتن رو شروع کردم. Y از همکارش امانت گرفته. نوشته ی مارک منسون ، ترجمه ی ارشاد نیک‌خواه. ترجمه ی به شدت خودمونی و محاوره ای و بدون سانسور و نزدیک ترین ترجمه به متن اصلی رو داره.

بنظرم ی سر و گردن از کتابهای روانشناسی (بعضا زرد) بالاتره.

منی که با هیچ کتاب روانشناسی ای ارتباط برقرار نکردم.

به جز #تکه_هایی_از_یک_کل_منسجم که اولاشو خوندم و عاشقشم. البته موضوع اون خودشناسیه بیشتر.

خلاصه ، به تخم گرفتن تا اینجا حرفای متفاوت و تازه تری برای گفتن داشته.

فعلا دوسش دارم.

...

دیروز با آرزو رفتیم خونه ساناز اینا به صرف صبحانه و ناهار.

شب با صحرا رفتیم پیش رویا که خونه داداش رو مکان کرده بود. یزدی و خواهرش و نژاد هم بودن. طبق معمول کلی خوردیم ، غیبت کردیم ، ک* گفتیم و خندیدیم ، تا ساعت ۴ صب اسم فامیل بازی کردیم و رفتیم تو جاهامون .

همه که خوابیدن منم یکم Candy crush بازی کردم و نزدیکای پنج خوابیدم و نزدیکای ۱۲ ظهر امروز بیدار شدم.

داداش رویا با زن و بچه های داشتن برمی‌گشتن ، مام تند تند خونه رو مرتب کردیم و یه چای خوردیم و نخود نخود هرکه رود خانه ی خود.

...

از برنامه ای که چندروز پیش نوشتم، دو تا از کارام تیک میخوره امروز، ینی کتاب خوندن و تمرین مژه.

امتیاز ورزش ، فیلم دیدن و رنگ آمیزی رو از دست دادم امروز. البته به تخمم فردام روز خداس. فردا براشون وقت میذارم.

 

شصت و هش

به خودش می‌گفت: «مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم - که می‌شوم - مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد... »

«ماهی سیاه کوچولو»

«صمد بهرنگی»

شصت و هف

خدایاشکرت 

امروز از خودت ، کارت و پیشرفتت خیلی راضی ام

مطمئنم سال بعد همین روزا نتیجه و دستمزد تلاش هاتو میگیری دخترکم . صبر کن ، تلاش کن ، حوصله داشته باش ، بازم صبر کن ، بازم تلاش کن ، حوصله بیشتری داشته باش و ادامه بده . ی روز تو جزو بهترین ها میشی.

باید عزت نفس و اعتماد به نفستو بیشتر کنی . الکی نگو ببخشید ، تو همه چی خودتو مقصر ندون ، خودتو دست کم نگیر .

من بهت ایمان دارم ، خودتو باور داشته باش 🌼

.....

امروز ب عنوان مدل مهدیه رو بردم . برخلاف دو تا کاشت قبلی ( ساناز و زهرا ) اصلا استرس نداشتم و خونسرد و با تسلط بیشتری کار کردم و نتیجه ی کارم خیلی بهتر از دفعه های پیش بود و بابت این خیلی خوشحال و سرحالم و خدارو شکر میکنم .

شصت و شش

امید دارم که سال دیگر برای خودم در همین روز ها همین‌جا بنویسم که « شد و توانستم » ، « قدم های محکم‌تر و بزرگ‌تری برداشته ام و در جایی که می‌خواستم ایستاده‌ام. »

شصت و پنج

با دوستی که هی میگه من دلم دوس پسر میخواد چه کنیم؟ 😑

از تو جیبم براش دوس پسر پیدا کنم؟!

.

امروز زهرا رو مدل کاشت بردم ، نسبت به دفعه قبل خیلی خیلی خیلی بهتر بودم. و استرس خیلی خیلی کمی داشتم فقط یکم دست چپم که مژه هارو جدا میکردم می‌لرزید. وقت کم بود و نتونستم مژه ی پری براش بذارم. از ساعت ۳ تا ۶ طول کشید. یه مقدارم مرضیه گذاشت که بازم طریقه درستشو ببینم. در آخر خودم ذوق کردم چون حجم خیلی زیادیشو خودم گذاشته بودم و مرضیه هم هی از فن های والیومم تعریف میکرد.

بعد از کندن چسبا چشماش قرمز شده بود. و هیچ ذوقی هم نکرد وقتی مژه هاشو دید. می‌گفت قبلا که کلاسیک میذاشتم از این پر تر میشد . مرضیه هم بهش گفت اینم کامل نیس ، نباید از مریم انتظار داشته باشی روی همه ی مژه هات اکستنشن بذاره. اگه دوست داری یه روز دگ هم بیا کاملش کن.

بعد از چندساعت که ازش پرسیدم فردا میای یا نه؟ گفت نه چشام قرمزه و فلان...

کلا امروز حالش تخمی بود.

.

برگشتنی بعد از مدت ها رفتیم جاده ارسطو♥️

.

اومدم تو جام و خواستم یکم کلیدر بخونم. اما صدای تلویزیون نذاشت. یا صداش زیاد بود یا هی سیگنال میرفت و قطع و وصل میشد و تو مخی بود برام.

کلافه شدم ، کتاب رو کنار گذاشتم و پاشدم تو خونه و آشپزخونه و یخچال چرخیدم. دنبال ی خوراکی  ِ شیرین ِ دلـــْ گرم کن بودم که یادم افتاد سوهان داریم و...

.

پ ن:

دیروز زنگ زدم به کاظمی، گفتم اگه میشه دو ماه دگ بیمه منو رد کنید من خودم پولشو میدم، قبول کرد. ۸ روز از آبان از حقوقم کم شده بود ، بابت ۲۲ روز دگ ۹۰۲ هزار تومن زدم براش. اونم با مکافات . نه وقت داشتم که حسشو داشتم تا قرض الحسنه برم و پول وردارم. در نتیجه ۴۰۰ از y قرض گرفتم، ۳۵۰ از ساناز ، ۱۵۰ از سمیه ( که ۴۵ تومن بهم بدهکار بود.). فردا بعد از باشگاه باید برم پول وردارم و بدهیارو بدم. تو کارتمم فقط ۴۰ تومن دارم.

اگه این مدلایی که میبرم پول موادشونو بدن میتونم برم مواد لیفت بخرم و چنتام مدل لیفت ببرم.

خدایا هیچکسو بی پول نکن 😢

.

لامپا خاموش شد. باید پناه ببرم به فیدیبو.

یکمم تو دیوار بچرخم ببینم وضعیت آگهی های استخدام چطوره.

شصت و چار

هفته پیش مدل کاشت بردم ، پر از استرس بودم ، با اینکه مرضیه می‌گفت کارت خوبه ، درست انجام میدی و... ولی بازم کلی میترسیدم.

...

پریشب مامان نصف شب از خواب بیدارمون کرد ، سرش درد میکرد . از درد گریه میکرد ، منم گریه میکردم . کلافه و اعصاب خورد بودم .

....

امشب خوندن کتاب گامبی وزیر رو تو فیدیبو تموم کردم.

کتاب سوم کلیدر رو هم حدود دو هفته پیش تموم کردم.

کتاب تکه هایی از یک‌ کل منسجم رو ک عاشقشم ولی چیز زیادی ازش نخوندم هنوز.

ینی خونه رویا اینا ک بودم تو کتابخونه مامانش دیدم و شروع کردم ب خوندن ، عاشقش شدم. دوست داشتم خودمم داشته باشمش ولی با این همه کتاب نخونده ای ک دارم دلم نمیومد پول بدم ب کتاب جدید. برا y از کتابه تعریف کردم . چندروز بعد برام خریدش و کادو داد.

بیش از اندازه ذوق کردم و بار ها ازش تشکر کردم. 

شروع کردم از اول خوندم و درگیر کلاس مژه شدم و متوقف شد. ولی گامبی رو شروع کردم . چون دلم میخواد دوستامم بخرنش، هم زمان باهم بخونیم و درموردش حرف بزنیم تا بیشتر بفهممش و تاثیر بیشتری بذاره روم.

از مدت ها پیش سریال دارک رو شروع کردم. قسمت ده فصل یکم.

 

شصت و سه

امروز صحرا رو به عنوان مدل برای کاشت بردم

اما مرضیه و سارا گفتن مژه هاش بلنده و حیفه

در نتیجه لیفت کردیم مژه هاشو 

از بیرون کار راحتی بنظر میومد ،ولی یکم سخت بود و دقت و حواس جمعی ِِزیادی میخواست.

ولی نتیجه عالی بود 😍 خیلی خوشگل شده مژه هاش.

هنوز وقت داشتیم 

سارا پیشنهاد داد ابروهاشم لیفت کنیم 

نتیجه اونم عالی شد 😍

صب ب زور صحرا پاشدم رفتیم باشگاه ، و بدنم سرویسه الان ، خستمه .

مرضیه فردا 4 تا مشتری داره ، گفت برم کمکش و براش مژک درست کنم 😍 برام کلی تمرین میشه و دستم راه میفته و سرعتم می‌ره بالا.

باید بخوابم ولی از بدن درد نمیتونم.

سرعتم تو لیفت کمه و باید ببرم بالا. مهمه . 

خدایا میدونم هوامو داری ولی بیشتر تر داشته باش.

شصت و دو

حدود دو هفته اس آموزش مژه م شروع شده.

فردا مدل میبرم و برای اولین بار رو آدم کار میکنم.

خدایا کمکم کن خوب باشم تو این کار .

خدایا کمکم کن موفق شم و زود به درآمد برسم از این کار.

 

شصت و یک

حدود یک سال پیش وقتی که قصد داشتم تو راه جدیدی قدم بذارم شروع به نوشتن تو این وبلاگ کردم .

امیدوار بودم و دوست داشتم که آینده کاری بهتری در انتظارم باشه.

تو کلاسای حسابداری شرکت کردم . کم و بیش چیزایی یاد گرفتم . 

تو یه کشتارگاه مشغول به کار شدم ولی از محیط و آدماش خوشم نیومد ، قبل از سه ماه اومدم بیرون . بلافاصله تو شرکت بعدی جایگزین دوستم شدم. ۱۵ روز آخر سال ۹۹ رو هم زمان با دوستم رفتم، تا کارارو یاد بگیرم . از ۱۵ فروردین امسال رسماً کار من شروع شد . اوایل سوتی میدادم ، اشتباه میکردم ، بی دقتی میکردم. طوری که حس کردم من برای این کار مناسب نیستم . از طرفی همکار آقایی بود که چشم دیدن منو نداشت و از کوچکترین اشتباهات من کوهی از اشتباه می‌ساخت و بزرگش میکرد. ( بعد ها فهمیدم می‌خواسته همسرش رو بیاره که صاحب کار مخالفت کرده بود ، پس بخاطر همین با من اینهمه لج بود؟! )

بعد از سه ماه استعفا دادم ، نیروی جدیدی اومد تا من کارهای مربوط به خودمو بهش یاد بدم. ولی اون خانم در سطحی بود که من باید چیزای ابتدایی و پیش پا افتاده ی کار با کامپیوتر یا نکته برداری از آموزشامو بهش یاد میدادم چه برسه به آموزش نرم افزار یا انجام دادن کارای نمایندگی! 

بعد از دو هفته ی نصفه و نیمه ای که اومد کرونا گرفت و رفت تا سه هفته بعد.

وقتی برگشت من خیلی مسلط تر شده بودم و کارارو به خوبی یاد گرفته بودم و دیگه خبری از سوتی و اشتباه من نبود ( اگه بود خیلی کم بود) این خانم با سوالای تکراری و مسخره و ابتدایی انرژی من و همکارم که ده سال سابقه کار داشت رو می‌گرفت . 

بعد از چندروز وقتی دید به گرد پای من و همکار ده ساله نمی‌رسه ، خودش از اومدن پشیمون شد و با مدیر / رئیس / صاحب کار یا هر کوفت دیگه ای صحبت کرد و گفت من به درد شما نمی‌خورم و فلانی خیلی بهتر از منه ، منم کلی دردسر دارم ، دادگاه مادگاه باید برم ، برم وقتی این کارام تموم شد خدمت میرسم . و رفت. 

قبل‌تر از این اتفاق دفترمون آتیش گرفته بود و ما مجبور شده بودیم کاسه کوزه هامونو جمع کنیم و بریم تو انبار بساط کنیم.

خلاصه این آتیش و انتقالمون به انبار کلی کار به کارامون اضافه کرده بود و باعث بی نظمی شده بود.

سرمون شلوغ شده بود ، کارامون درهم و قاطی پاتی . دو نفر بودیم و یه عالمه کار که کار حداقل ۴ نفر بود.

دلمون هم نمیومد اعتراض کنیم ، چون دلمون به حال بنده خدا کارفرما میسوخت ! 

از ما مث خر زحمت کشیدن بود و از کارفرما هم مثل خر مقایسه کردن من با کارمند ده ساله اش ، یا دوست من که ۵ سال اونجا کار میکرد.و کلی از این یارو تعریف کرده بود.

دیگه از کار کردن برای دیگری بیزار شده بودم . از قبل هم متنفر بودم. ولی طاقتم داشت تموم میشد. و واقا دلم نمی‌خواست برای کس دیگه ای کار کنم.

قرعه کشی شرکت کردم ، ماه دوم و ماه چهارم اسم من دراومد.( گویا تو قرعه کشی ها شانس خوبی دارم )

شهریور قسط گوشیم تموم شد. مهر اولین قسط قرعه کشی بود.

دیگه بخاطر قرعه کشی هم که شده بود باید تو کارم میموندم .

یه روز که خونه ساناز اینا بودیم بچه ها یهو پیشنهاد دادن که توم برو یکاری یاد بگیر کنار کار ثابت انجام بده ، آرزو گفت تو خیلی باحوصله ای برو کاشت مژه یاد بگیر . اولش حسی نداشتم و شک داشتم. به یه آگهی توی دیوار زنگ زدم و اطلاعات گرفتم و قرار شد وقتی پولم آماده شد برم کلاس .

آخرای مهر بود و سالگرد بابا. تو روزایی بودم که اصلا حال روحی خوبی نداشتم. دو روز با انباردار( همون عنی که هم باهام لج بود ، هم تو چت واتس اپ - با شماره شرکت - سعی میکرد خوشمزه بازی دربیاره و به اصطلاح باهام لاس بزنه )  تا سر خیابون رفتم چون اصلا حوصله پیاده رفتن نداشتم. روز اول هیچ حرفی نزد. روز دوم موقع پیاده شدن حرف زشتی زد . با تعجب پرسیدم کی؟ گفت هیشکی.

از اون به بعد جو محیط کار برام سنگین شده بود و دیگه دوست نداشتم برم. 

یه هفته بعد یه اشتباهی شد و صاحب کار که فهمید پیام داد که این اشتباه اتفاق افتاده و بررسی کردم مقصر شما بودید آخه من چیکار کنم با اینهمه بی دقتی؟ ( کدوم همه بی دقتی حروم زاده؟!)

فرداش کلی غر زد ، روم زوم شده بود. سر چیز دیگه ای هم کلی داد و فریاد کرد، آخر خودش فهمید من اشتباهی نکردم ولی به روی خودش نیاورد ،  ولی حال من خیلی بد شد و موقع بیرون رفتن از حیاط بدون نگاه کردن خداحافظی کردم ( که انگار نشنیده بود )

تا از حیاط زدم بیرون آرزو زنگ زد ، بغضم ترکید و فقط تونستم بگم بعدا بهت زنگ میزنم و قطع کردم ، دوباره زنگ زد و گفت هرجایی هستی صبر کن بیام دنبالت . کلی گریه کردم . تصمیم گرفتم دیگه برنگردم ولی به مشکلات و زندگیم که نگاه کردم دیدم فعلا مجبورم برم.

شنبه با گلایه شروع شد که چه کاری بود کردی و فلان ... بحثمون شد و گفتم مشکلی نیس من دیگه نمیام، اونم گفت من به خانم فلانی گفته بودم بهت بگه دیگه نیای! و از همکارم خواستم حق و حقوقم رو حساب کنه و بهم بده و منم کارامو جمع و جور کردم و شد روز آخر کاری من.

راستی حرفی که اون انباردار حروم زاده بهم زده بود رو هم پیش کشیدم ، و خیلی راحت بواسطه نر بودنش ماست مالی کرد و منم به سخره گرفت .

خلاصه ۸ آبان از اونجا اومدم بیرون . و تا این لحظه یکبارم پشیمون نشدم . 

پول قرعه کشی رو گرفتم و مقداریش تو خونه خرج شد ، مقداریشو لباس خریدم ، یه تومن قرض دادم. مقداری هم رفت بابت کادو تولد نژاد و کادو خونه ی عاطفه ، از ده تومن ۷ تومن مونده فقط.که دو تومن برای قرعه کشی ماه بعده و بقیش برای مژه.

من میمونم کلی لباس سیو شده تو اینستاگرام که مثل گاو نیاز به خریدنشون دارم ☹️

با مرضیه همکلاسی ابتداییم برای آموزش مژه صحبت کردم . بعد از چندبار جابجا و کنسل کردن، قرارمون شد شنبه ده صبح تو سالنشون تو درختی.

خلاصه بازم می‌خوام یه راه دیگه رو برای کار شروع کنم. از خدا می‌خوام کمکم باشه و دستمو بگیره.