-سی-
امروز شبیه باباهای بی پول بودم.
عصبی ، بی حوصله ، کلافه
دوباره با مامان بحثم شد.و باز خودم گریه کردم.
+ فردا و پس فردا کلاس دارم.
نمیدونم چرا تو تعطیلات کلاس برگزار کردن.
...
ظهر ک از کلافگی داشتم میمردم اعصاب هیچ کاری نداشتم گرفتم خوابیدم. تو خوابم منتظر بودم از مصاحبه آخری ک رفتم زنگ بزنن. ولی ساعت پنج شد و زنگ نزدن منم کلا امیدم قطع شد ازش.
...
غروب یه سر رفتیم خونه ج بچه ها رو ببینیم، ع میگفت بی حوصله ای؟ گفتم آره خیلی.گفت فکر و خیال داری؟ منم اشکم دم مشک ، رومو برگردوندم تا نبینه...
...
راستی تو ۹۹/۹/۹ هم نریده بودن برامون
...
کاش ی اتفاق خوب بیفته این روزا 😔
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 0:45 توسط Mim
|