-بیست و یک-
خدایااااا با تمام وجودم ازت میخوام برامون معجزه کنی.
میدونی ک دوباره طاغت ویرونی رو ندارم.
منو بکشی بهتر از اینه ک دوباره داغونم کنی ، دوباره خرابم کنی.
خدایااااا با تمام وجودم ازت میخوام برامون معجزه کنی.
میدونی ک دوباره طاغت ویرونی رو ندارم.
منو بکشی بهتر از اینه ک دوباره داغونم کنی ، دوباره خرابم کنی.
صُبا کلی حرف دارم واسه نوشتن. کلی موضوع واسه حرف زدن .
ولی شب ک میشه و موقع نوشتن، همشون فرار میکنن و من مجبورم فقط روزمره بنویسم.
از نه صب تا دوازده و نیم درگیر پختن عدسی بودم ک عدسش دیرپز بود و منو تا ظهر گشنه نگه داشت. ولی نتیجه خوشمزه تر از دفعه قبل بود.
+ وسطاشم کلیدر میخوندم.
+ غروب m.yazdi اومد هم فیلم براش بریزیم و نشستیم زیرزمین.
+ Y که از سرکار اومد حالش تعریفی نداشت، داغون بود ، اعصاب نداشت.سازنده ها هیچکدوم قبول نکرده بودن.☹️ ینی کل امیدمون پوچ میشه.
+ چندوقت پیش تو گروه تلگرام ع داشت با h ک رفته تو کار املاک حرف میزد ، بهش گفت خونه کلنگی بخر و بساز، منم متریال و سازنده میارم. بخاطر همین به ع پیام دادم و گفتم حرفت شوخی بود یا واقا میشناسی؟ گفت میشناسم. اطلاعات ملک ُ از y پرسیدم و دادم به ع ، قرار شد حرف بزنه و بهم خبر بده ک کرجم کار میکنن یا ن.
+ ینی میشه معجزه بشه و آشنای ع بیاد و قبول کنه؟
+ سرعت اینترنت ُ به یاد آبان پارسال به حداقل رسوندن. بین هر خط چت ده مین فاصله می افتاد امروز.
آخر شبی دلم گرفته.قلبم داره اعتراض میکنه به وضع موجود و میکوبه به دیواره ها.
Y هم دیر جواب میده حوصلم سر رفت.
[11/17, 23:46] Mim: داری بازی میکنی؟
[11/17, 23:47] 💜: نه ج پیام میدم
[11/17, 23:47] Mim: اوهوم
[11/17, 23:48] 💜: ولی همزمان کنار توام
[11/17, 23:48] 💜: ج اونارم میدم
[11/17, 23:49] Mim: عب نداره برو جواب اونارو بده بعد بیا
[11/17, 23:49] 💜: تو مهمتری.. اولویت با شماست خانم
[11/17, 23:50] Mim: من همه ی تو رو میخوام
[11/17, 23:50] Mim: میخوام با کل حواست پیش من باشی
[11/17, 23:50] 💜: چشم زود میام
[11/17, 23:51] Mim: باشه
...
+ دوباره شب شد و پا دردمم اومد.
+ امشب واسه اولین بار یهو دلم دریا خواست.
+ دلم هر چیزی میخواد جز وضعیت الان.
- از شروع این وبلاگ دلم میخواست هر شب اینجا بخاطر یه تعداد از داشته هام شکرگذاری کنم.
- امروزم تصمیم گرفته بودم هر شب چنتا از ویژگی های خوبمو پیدا کنم و بنویسم.
ولی فعلا روحیه هیچکدومو ندارم.
...
+ سر شب یکم کلیدر خوندم بعدشم ورزش و حموم
+ اگه شب بتونم خوب بخوابم صب پامیشم و با صاد و R.F برم پیاده روی.دیشب که نتونستم خوب بخوابم صبم تازه خوابم برده بود و انصاف نبود دوباره پاشم برم پیاده روی.
+ امروز بالاخره وقت شد دو قسمت ۹-۱۰ آقازاده رو ببینیم.
+ چندوقته دلم فیلم و کتاب تاریخی خارجی میخواد.
نه و نیم صب بیدار شدم ، صبونه شیر و جو دوسر پرک خوردم ، ویس همراه جزوه گوش دادم ، تو آنتراکم رفتم کشک بادمجونمو پختم . یازده و نیم هم غذام پخت هم درسم تموم شد.
+ سوار ی تاکسی شدم ک راننده سنش بالا بود ولی سبقتای بدی میگرفت، منم «اورگیم گاریشیدی» .
+ از میدون توحید تا شهدا شیش هفت مین پیاده رفتم . دوباره کلاسمون با نیم ساعت تاخیر شروع شد.
+ تو اون فاصله با یه هم کلاسی دختر و دو تا پسر حرف زدیم ، در مورد قوانین پایه . پسرا ک همین امروز قوانین پایه داشتن میگفتن خیلی خوب یاد گرفته بودن. و به استاد گیر میدادن ک مباحثو باز کنه . و کلی خنده و شوخی داشتن سر کلاس.
+ قرار شد سر این کلاسم هی سوال بپرسیم تا استاد بیشتر توضیح بده . ک فقط من رو قرار موندم و پسر شیطونه .
کلی خندیدیم سر کلاس. مثلا من داشتم از تخته عکس مینداختم رو تایمر سه ثانیه بود ، تا تایمر صفر شد و خواست عکس بندازه استاده پاشد اومد تو کادر عکس من ، پسره هم انگار زوم بوده رو گوشی من، قبل از من زد زیر خنده و منم کم مونده بود غش کنم.
دوستش میگف هر بیست مین آف میشه ، استاد بخاطر اون فرستادمون آنتراک و...
+ درس امروز بهتر و قابل فهم تر بود ، استاد خودش گسترده تر درس میداد .
+ از چهارراه گردو خریدم.
+ Y زودتر از من رسیده بود زیر پل طالقانی.
+ خیلی گرسنه بودم ،ب دیواره های معدم داشت فشار میومد، دستشویی داشتم و سرمم درد میکرد.
+ دستبندی که بافته بودمو بردم دادم ب نرگس و اونی ک زهرا میخواستو ازش گرفتم.
+ رفتیم دور دور تا صفادشت و ارسطو و عباس آباد
+ سر خیابون پیاده شدم ، رفتم مغازه جباری، z.sh زنگ زد موقع بیرون اومدن از مغازه شیر و تخم مرغ و کوله و گوشی ب دست ، پام تو قسمت شیب دار (پل ماشین) لیز خورد و گوشیم از دستم افتاد ، پام پیچ خورد . ی آخ بلند گفتم و پاشدم ب راه خودم ادامه دادم. بعد از چند ساعت حس گرفتگی تو عضلاتم داشتم.
+ چند ساعت با z.sh درگیر بررسی اطلاعات لپ تاپی بودیم ک خواهرزادش خریده بود.
الآنم باز پام درد میکنه ، باید بدمش ب دیوار تا خونش برگرده.
فردا ساعت دو تا شیش کلاس دارم. تحریر دفاتر.
کاش یه استاد قوی تر بذارن برامون. استاد قوانین پایه بیشتر گیجمون کرد.
...
پیادهروی صب (برا خرید) ۱۳۱ کالری حلقه و ورزش غروب ۲۵۱ کالری
انقد بی جنبه ام که صب یکم زود بیدار شم تا شب افقی ام.
هفت صبح بیدار شدم ، چاهار تا شیش خوابیدم ، الآنم مث خرس خوابم میاد.
صب y اومد دنبالم و رفتیم سمت کرج. شرکته بیشتر نزدیکه آزادگان بود تا طالقانی. ینی مسیر اینم برام دور بود و کرایه سنگین .
ی خانم باهام مصاحبه کرد بعد گفت بشینم پشت سیستم و فرم استخدامی ک جلوم بود ُ تو ورد درست کنم . انتظار زیادی داشت تو مدت کم اونم با استرس بتونم خیلی زود تمومش کنم. در هر صورت ریدم💩 گفت فک نکنم قبول شی چون آقای مهندس خیلی حساسن. اومدم پایین با کلی نا امیدی. از جواب اون ناراحت نبودم . ولی از دست خودم عصبی بودم که نتونستم چیزی که بلد بودمو انجام بدم.
تصمیم گرفتم تا کارخونه قند پیاده بیام. یک ساعت و ربعی طول کشید.
تو راه برا y لیوان دمنوش خریدم ۶۰تومن ، دفترچه یادداشت با عکس ماشین خریدم برا خودم ۱۵ تومن.
چند بارم سر بساط کتاب فروشا وایسادم و کتابا رو نگا کردم. با ی خانم که انگار عاشق کتابای تاریخی بود همصحبت شدم و تا یه جایی هم مسیر شدیم و حرف زدیم. دنبال کتاب تیمور لنگ بود میگف با اینکه ایرانی نیست ولی دوسش دارم آدم درستی بوده که بخاطر عشق یه زن از کشورش غافل میشه و همه چی به فنا میره. میگفت عاشق سه شخصیت ایرانی ام. بابک خرمدین ( ک همونجا کتابشو خرید ) ، شهریار و میرزا کوچکخان جنگلی.
+ برا مصاحبه بعدیم رفتم ماهدشت،تو کوچه بغل بیمارستان شریعتی بود. کارگاه تولید پلیمر. کاراش مثل کارایی بود ک تو کارخونه انجام میدادم. گفت تا آخر هفته مصاحبه ها تموم شن خبر میدم بهت.
+ بعدی تو محل خودمون بود. طبقه بالای مطب دکتر باقری. کاری ک میخواستن بازاریابی تلفنی بود. با حقوق ثابت ۱۲۰۰ و ۳٪ پورسانت . گفت اگه خواستی زنگ بزن. گفتم اینکه تو محله خیلی خوبه ولی من توانایی این کار ُ ندارم. (همون قضیه من لیاقت تو رو ندارم و..این حرفا با ۱۲۰۰ بدون بیمه 😏)
+ هشت و نیم زده بودم بیرون و دوازده و نیم خونه بودم. رکورد زود برگشتن به خونه رو زدم 😂
ناهار لوبیا پلو بود که زنگ زده بودم به صاد که بپزه .
قبلش مث خرس گشنم بود انار و انجیر خوردم.
سه و نیم داشتم از حال میرفتم ، خوابیدم تا شیش. نیم ساعت بعد از اینکه بخوابم از موسسه حسابداری زنگ زده بودن.شیش زنگ زدم جواب ندادن .
+ خواب ک بودم ، مهدی اومده بود و ب اینکه با رژ خوابیدم خندیده بود. امیر و پرهام اومده بودن . یه لحظه چشامو باز کردم یهو پرهام گفت «عع عممممه جون» ، الهی فداش شم ، دلم برا بغل کردنش یذره شده. یه «جوونم» بهش گفتم و دوباره بیهوش شدم.
...
+ بیدار شدم و بهش اس دادم
@ لبخند بزن به این روز سخت
و بجنگ تاااا میتونی
آرزومند آرزوهایَت
عشقَت😜
#جووون عشقم انرژیت تو حلقم❤❤❤❤
@ جووووون بَک عشقم😘😘😘
انرژیم با عشق فراوان تزریق شه بهت 😁
...
+حلقه +ورزش با پیاده روی صب حدود ۴۵۰ کالری سوزوندم. حال میکنم میبینم جمع و جور شدم و شکمم کوچیک شده.☺️
Y گفته بود بخاطر جلسه دیر میاد ، ده و نیم بهش پیام دادم اونم همونموقع رسید خونه. گفت «تا 80 درصد اگه خدا بخاد اوکی شدس»
خداجونم دمت گرم ۲۰٪ بقیه رو هم ردیف کن . مرسی بوس 😘
...
میخواستم کتاب بخونم آمّا چشام دارن بسته میشن 😴
ازش پرسیدم تو دنیا از چی بیشتر میترسی؟
گفت نمیدونم، تا حالا بهش فک نکردم.
سکوت کردم ، سکوت کرد
پرسید خودت از چی میترسی؟
(میخواستم اول بگم از نبودن تو ، گفتم خیلی کلیشه ایه و تازه پرو هم میشه. چیزی ک مدتها بود بهش فکر میکردمو به زبون آوردم ، با اینکه میدونستم در جوابم یه چیز مسخره میگه 😂)
گفتم از این میترسم که بمیرم و نفهمم برا چی بوجود اومدم، برا چی به این دنیا پا گذاشتم ، بمیرم و هیچ اسم خوبی ازم تو یاد ها باقی نمونه. قبل از اینکه کاری کنم که تاثیر خوب بذاره رو دنیا و آدما بمیرم. ( منظورم این بود که معنی زندگیم و چرایی ِ زندگیمو پیدا نکنم و بمیرم، این واسم واقا دردناکه )
همون طور که انتظار داشتم گفت: ب قول پیرمرده تو قهوه تلخ اینطور که معلومه این بحث رو با علم و آگاهی کامل شروع کردی .
واقا هم همینطور بود 😂 ولی نخواستم تاییدش کنم، گفتم ینی چی؟ گفت داری حرفای فلسفی میزنی .
بعد از کلی کلنجار با خودم آخر گفتم ، ترس بعدیمم اینه که تو ٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕ خر نباشی ی روز.
سرمو از پنجره ماشین بردم بیرون ، موهامو رها کردم تو باد ِ شب. به آسمون نگا کردم و شاخه های تو هم رفته ی ارسطو.
از لذت بخش ترین ها بود. هرچند بعدش مثل چی از سرما میلرزیدم.
+
آش پختم.
از ماشینام تو بالکن کلی عکس انداختم . گلدونا رو به هفت هشت روش سامورایی هی جابجا کردم ک عکس پسر دخترام قشنگ بشه.
آش خوردیم.
+
در مورد فردا حرف زدیم.
دعا کردیم... با خدا حرف زدیم.
خدایا خودت بساز اتفاق خوب فردا رو ، تو بسازی قشنگتره.
+
ساعت ۹ صب قرار مصاحبه دارم . طالقانی شمالی
بعدش زنگ بزنم به آگهی ماهدشت و برم اونجا.
امروز یه فولکس آبی خوشرنگ روزمو ساخت 😍
با آقای راننده تاکسی از میدون توحید تا شهدا نگاش کردیم و ذوق کردیم . لحظه آخر دلم نیومد ازش عکس نندازم.
سیاه سفیدش کردم و استوری گذاشتم ، پرسیدم دوسداشتین چه رنگی باشه ؟ کلی از فالورام جواب دادن قرمز و زرد و نارنجی حتی سبز ، تا الان فقط سه نفر تک ضرب درست گفتن آبی 😍😂 پریسای پندار، سپهر پندار ، خانم محمودی.
با چندتاشون نشستم و کلی چت کردم بعد از مدتها .
اینطور شد ک وقت نشد ورزش کنم.
+ صب جزوه رو خوندم همراه با ویس . ناهار پختم و خوردم و حاضر شدم و دو و نیم زدم بیرون . سوار تاکسی ک شدم دو و چهل بود ، فک کردم دگ دیر میرسم سر کلاس. شاه عباسی پیاده شدم و بدو بدو سوار تاکسی بعدی شدم برم شهدا ک ماشین خوشگله رو دیدم.
+ دقیقا ساعت سه رسیدم موسسه. ولی کلاسمون سه و نیم شروع شد. استاد اسمشم نگفت . «قوانین پایه » بود و خیلی خرکی درس داد ب نظرم . هرچی تو اصول یادگرفته بودیم بی معنی شد ، هرچی بیشتر درس میداد گیجتر میشدیم.
+ خلاصه ساعت شیش کلاس تموم شد و پیاده رفتم تا چهارراه طالقانی، y زودتر از من رسیده بود و منتظرم بود.
دوباره سفت بغلش کردم مثل آدمی ک میخوان ازم بگیرنش.
دلم میخواست پیاده شیم و بشینیم ی جا روبروی هم کلی حرف بزنم براش. ولی هیچ جا نبود. نم بارون گرفته بود، دلم میخواست پیاده شیم و راه بریم ، ک اونم نمیشد.
رفتیم عباس آباد و ارسطو ، سرمم رو پاهاش. بعضی وقتام اشکای یواشکی.
موقع پیاده شدن گفتم تا میتونی مقاومت کن، گفت میکنم . گفتم خیلی دوست دارم، گفت از من خبر نداری. گفتم خیلی حرف دارم باهات، گفت شب چت میکنیم. گفتم دلم حضوری میخواد، گفت بازم میبینیم همو اصلا شاید فردا اومدم دنبالت رفتیم بیرون. و خدافظی.
پ ن:
یادم باشه فردا ب z.sh پیام بدم حالشو بپرسم.
با s و a تصویری حرف بزنم.
دوباره با z.gh چت کنم.
شنیدن اون جمله باعث شد بیشتر پیگیر کار بشم.
+ دیروز بین گریه هام دلم خوش بود که شب y که از سرکار برمیگرده میتونم برم و حداقل نیم ساعت ببینمش و قلبم آروم بگیره. ولی دیرتر اومد و کنسل شد.
+ واسه جبران این ناکامی نشستم و برا آگهیای دیوار رزومه فرستادم ، برا هر آگهی که دم دستم اومد فرستادم. اون لحظه فک میکردم هرکاری با هرشرایطی باشه دگ میرم ... به y هم گفتم . گفت دلیلت ؟ گفتم هرچی باشه بهتر از بیکاری و بی پولیه. گفت عجول نباش صبر کن تا کار خوب پیدا کنی.
+ آخر شب دوباره به سرم زد اکانت توییتر بسازم . تو سایتش ساختم ولی اپشو نتونستم دانلود کنم.
+ بهم گفته بود امروز قرار مهمی داره و دعا کنم ک بشه. با اعتقاد ، بی اعتقادشو نمیدونم ولی ب یاد زمان با ایمانیم شروع کردم به صلوات فرستادن تا لحظه ای ک خوابم ببره.
+ صب رفتم وین مارکت گوشت چرخ کرده و سینه مرغ و ساقه طلایی خریدم. نون تست جو پیدا نکردم. خانم فروشنده موقع خدافظی میگفت به خواهرت سلام برسون.( اگه این کارا نشدن، زنگ میزنم به آقا بهلول ببینم دومادش هنوز میتونه معرفیم کنه برم وین مارکت کار کنم)
+ دو تا از آگهیا آدرس فرستاده بودن که برم برا مصاحبه حضوری.
+ بدو بدو صبونه خوردم، مواد کباب تابه ای رو آماده کردم و گذاشتم یخچال، بدو بدو رفتم حموم ، بدو بدو سرخش کردم ، کفشمو شستم ، بدو بدو ناهار خوردم، بدو بدو حاضر شدم و با موهای خیس زدم بیرون.
+ به قرار اول نمیرسیدم ، زنگ زدم گفت ۵ تا ۶ بیا . فک میکردم بعدی نو آزادگانه که آدرس نگاه کردم دیدم نوشته طالقانی جنوبی، زیر پل بودم که با y تلفنی حرف میزدم و آدرسو گفتم گفت پیاده شو ، ب سمت هفت تیر باش بیام باهم بریم. تا اون بیاد برسه خودم برگشتم نزدیکای هفت تیر و ساختمونو پیدا کردم.
+ شرکت معماری داخلی و دکوراسیون و تخریب بازسازی بود. یه آقای سن دار بود و یه جوون. هر کدوم توضیحاشونو دادن ، قرار شد اگه زنگ زدن ده روز آزمایشی برم . از کار و جاش خوشم اومد. اگه زنگ بزنن بد نیس.
+ رفتم پایین دیدم تو ماشین خوابیده،دلم رفت براش همونجا، همون لحظه بیدار شد و در ُ باز کرد. نشستم و محکم بغلش کردم و اشکم اومد. و فقط از ترس آقا پلیسای مهربون ولش کردم.
+ رفتیم پارک همیشگی نشستیم بالای پله ها. هی دعوام میکرد که چرا با موهای خیس رفتم بیرون. ساعت ۴ باید برمیگشت دفتر ،جلسه داشتن. تا ۵ چرخیدیم ک وقت بگذره . من رفتم بالا برا مصاحبه و اونم برگشت سرکارش.
+ فک میکردم ساعت کاریش ۹ صب تا ۲ ظهره . کلی دلخوش بودم بهش، که آقاهه گفت ۸ تا ۶ و پشمام همونجا ریخت.
+ از مطهری تا آزادگان پیاده اومدم ک شد ۱۰ مین ، تا کارخونه قند با تاکسی که کرایه شد ۴ تومن و دوباره پشمام ریخت ، از اونجا تا سرخیابونم ۴ تومن که بعضا راننده ها ۵ تومن هم میگیرن . ینی روزی ۱۸ هزار تومن کرایه که میشه ماهانه تقریبا ۴۷۰ تومن و اصلا نمیصرفه.۵۰ مین هم تو راهم. اگه برم هفت تیر میشه ۲۶۰ تومن ک خیلی بصرفه تره. البته باید بشینم ببینم بهم زنگ میزنن یا به این حساب کتابام بیلاخ نشون میدن.
+ رفتم کوروش و نون تست و شامپو اینا خریدم برگشتم خونه .
+ جون ورزش کردن نداشتم . بیخیالش شدم و شامم زود خوردم که الآنم گشنم شده.
+ فردا سه تا شیش کلاس قوانین پایه دارم. جزومم پاک نویس نکردم. تازه دفترچه هم ندارم.
+ پاهامم کلی درد میکنه . الان یادم افتاد بهم گفته بود پامو بدم به دیوار تا خون برگرده به بدنم.ک منم یادم رفت...
پ ن:
M.s بهم تو اینستا ریکوئست داده، نمیدونم کی و چرا آنفالوم کرده بوده! و الان با چه رویی دوباره میخواد فالوم کنه! شاید عن خانم f.m ایشونم مجبور کرده بوده که منو فالو نکنه . الان که با رفیقش بهم زده دوباره اجازه داره فالوم کنه. منم قصد ندارم اکسپتش کنم دگ.
چندوقت پیشم یکی از دوست پسرای قدیم f.m بهم ریکوئست داده بود! نمیدونم کی قراره اسم و یادش از زندگی ِ من محو شه. اون فقط یه اشتباه بود تو رفاقت که بد کرد به من واقا.
از لحاظ روحی انقدر داغونم که هزار تا پیرهن چهارخونه هم حالمو خوب نمیکنه.
خدایا ازت چیزای بزرگ میخوام.خولسته هام هرچقدرم بزرگ باشن تو میتونی بهم بدیشون دگ.نه؟
خدایا ازت میخوام آرومم کنی. آرامش زیاد میخوام.
خدایا من بجز تو کیو دارم مگه؟
کی هست که بتونه کمکم کنه؟
به کی میتونم تکیه کنم خدا؟
بجز تو از کی خواسته هامو بخوام؟
خدایا حق من اینه ک بخاطر شنیدن یه جمله بیست و چهار ساعت گریه کنم؟
+
دوست دارم توکل کنم بهت، بسپرم به خودت همه چیو. من حرکتمو میکنم . من تلاشمو میکنم.
راه رو برام عالی باز کن.
منو از بهترین مسیر به هدف و خواسته هام برسون.
پ ن:
دوسدارم تو بغل یکی گریه کنم.
دوسدارم برگردم ب اون وقتا ک امتحان داشتم و لحظه آخر ب مامان میگفتم دعا کن امتحانمو خوب بدم.
دوسدارم برگردم به اون لحظه که از دوره سه روزه برگشته بودم و واسه اولین بار تو بغل مامان دل سیر گریه کردم .
کاش مجبور نبودم اینهمه بار ُ تنهایی به دوش بکشم.
چرا قلبم واینمیسته یهو تا راحت شم از این زندگی؟
چرا نفسم نمیره و یهو قطع نمیشه ؟
چند دفعه باید تا دم مرگ برم ولی کارم تموم نشه؟
چقد باید به این فکر کنم که چرا سرنوشت من این شکلی شده؟
چرا آدما یکم انسانیت نمونده براشون؟
حالم از خودم و همه چی این دنیا بهم میخوره
.
دارم میلرزم از سرما از اینهمه نامردی خدایا چرا هیچ کاری نمیکنی برام؟
تو نه ده ماه اخیر این سومین باره ک از دورهمی تهران برمیگردم خونه و حالم بد میشه. یا یه خلأ حس میکنم ، یا مسیر برام بار سنگینی داره. یا هردو.
+ چون اگه فقط بخاطر تموم شدن دورهمی باشه ک در مقابل یکبار دورهمی تهران، چندین بار تو همین محل دورهمی میگیریم و بعدش حال من نرماله. و برگشت از تهرانم شاید برام خستگی داشته قبلا ولی هیچ وقت حال بد نداشته برام.
تو این سه بارم هر دفعه ک گذشته از شدت بدی ِ حالم کم شده.
+ بالاخره رفتیم خونه s اینا، ناهار ترشه واش خوردیم که من دوسش داشتم. بنظرم هر آدمی باید تو زندگیش دوست یا فامیل شمالی داشته باشه.
+ روز خوبی بود، مفید بود ، خیلی حرف زدیم ، r و s حساب کتاب شراکتشونم کردن و حرفاشونو درمورد ادامه دادن یا ندادن شراکتشونم زدن و قرار شد a فک کنه و جواب بده.
+ بعد از چندماه شام ماکارونی خوردم. به روش بچه ها ماست و خیارمو ریختم تو غذا و خوردم.
+ فک کنم دلم بچگی کردن میخواست، یا لوس شدن میخواست، ولی چون کسی در دسترس نبود ک لوسم کنه و نازمو بکشه. تنها کاری ک تونستم کنم این بود ک ب صدای کودک درونم گوش کنم و اولا ماکارانی بخورم، دوما اون شکلی بخورم.
+ S رو فرستادم بره درمورد این شعر مولوی تحقیق کنه و با سوالش باشه و انقد هی دنبال جواب و به نتیجه ی خاص رسیدن نباشه. « آب کم جو تشنگی آور به دست »
سلام از طرف میم خسته
+ امروز دومین جلسه حسابداریم بود. بعدازظهر دیروز جزومو خوندم و مسئله حل کردم و تو نت درمورد مطالب جلسه اول سرچ کردم.
+ امروزم یکم از ویسا روگوش دادم و دوباره جزوه رو خوندم. هم زمان برا صبونه عدسی پختم ک (ریدم) خوشمزه نشد، ظرفارو شستم و مرغ و سیب زمینی برا ناهارم آبپز کردم. و رفتم حموم و بعدش ناهار خوردم.وسیله هامو چیدم تو کیفم ، قمقمه و ظرف میوه و دفترچه و ... و دو و ده مین از خونه زدم بیرون.
+ رفتم کافی نت ک کپی کارت ملی بگیرم ، یهو دیدم کیفم شده دریاچه...در فاکینگ قمقمه باز شده بود. نشستم تو ماشین y و کیفمو خالی کردم و گذاشتمش رو صندلی عقب ک خشک شه و خودم با ی دفترچه و خودکار و الکل رفتم سر کلاس.
+ از سه و ربع تا هفت و نیم سرکلاس بودیم و دگ گلوم خشک شده بود و کلا سرویس بودم، آخر کلاس ُ تند تند جمع کرد ، گفت اگه میخواید یه جلسه دوساعته بذارم براتون ک چنتا ک*کش گفتن وای نه الان تمومش کن و ما بعدا دگ نمیتونیم بیایم و کوفت و زهرمار...که استادم همه رو تو نیم ساعت گفت.
+ از شهدا تا طالقانی پیاده رفتم و هم زمان با y رسیدم زیر پل. چنتا آهنگ شمالی دانلود کرده بود و هی میذاشت و صداشو زیاد میکرد، ینی خفم کرد با این آهنگا 😂 خودشم کلی حال میکرد باهاشون .
+ خواستم از لب جاده قوری بخرم ک از هیشکدوم خوشم نیومد. رفتیم از اون مغازهه ک اسمش قدس ِ کره بادوم زمینی خریدم. شامپو بدن گلرنگ و شیر کم چرب میهنم میخواستم ک نداشتن، وین مارکت هم رفتیم نداشت. بجاش رفتیم و بستنی خریدیم با شکلات زیاد و باهم خوردیم و ریدم تو رژیمم. 😂
+ حتی مغازه جباری هم رفتم ولی شیری ک من میخواستم ُ نداشتن. خلاصه فردا رو هم باید پرچرب بخورم.
+ A ویس داده بود ک فردا صب زود بریم ک از اون ورم زود برگردیم ک به شب نخوریم. گف ساعت هشت حرکت کنیم من گفتم خدایی زوده ، هشت و نیم خیرشو ببینی و تصویب شد.
انگار قراره برا صبونه بریم خونه مردم 😂😐
+ یکم ورزش کردم و شبکه سه ی مسابقه داشت میداد ک رشیدپور مجریش بود ک شرکت کننده ها باید سیم مربوط به جوابای درست ِ سوالو با سیم چین میبریدن ، خوشم اومد و نشستم نگا کردم . بعدم سالاد سزار درست کردم و خوردم.
+ ب e تصویری زنگ زدم ولی چون اینترنتم ضعیف بود نگرفت، و چت کردم باهاش ک حالش خیلی خوب نبود. الهی فداش شم فردا تولد آوائه و طفلی بچه اولین تولدش افتاده تو این وضعیت تخمی.
+ چت با y
+ مرور جزوه
+ دلم خیلی میخواست چی گیونگ ببینم ولی خیلی دیره و باید بخوابم ک صب بتونم بیدار شم.
شاید مسخره باشه ولی امشبم خوابم میاد.
امروز هفت صبح با گرسنگی از خواب بیدار شدم و متوجه شدم صبحونه امروزم عدسیه، دنبال عدس زودپز گشتم ولی پیدا نکردم، در نتیجه تصمیم گرفتم امروز برنامه ی فردارو اجرا کنم ، فردا هم برا امروز رو. صبونه پنیر و ناهار قرمه سبزی دیروز و شام کوکو سبزی ک تقریبا سوزوندمش.
+ درس خوندم امروز. مسئله ای که استاد داده بود ُ حل کردم.
+ با z.sh چت کردم. دوباره احساس پوچی میکرد. پیشنهاد دادم که دوباره کتاب خوندن ُ شروع کنه، و در مورد شکرگذاری حرف زدم باهاش.
+ فردا جلسه دوم.
سلام و خدافظی از میم ِ خواب آلود.
سلام از میم ِ رنگ و رو وا شده ک تا الان داشت روزگار شاهزاده نگاه میکرد. صبح هم قبل از ده صبونه اوتمیل خورده بود و برا ناهارم کشک بادمجون پزیده بود و شامم ماست و خیار و کشمش خورده بود. قرار فردا هم کنسل شد به خواسته ی a.l ک میخواستیم بریم خونه s.a برا تولد دو هفته پیشش.
سلام از طرف میم ِ کوزت.
میم جان ِ کوزت امروز قبل از ده صبحونشو ( نون و پنیر + گوجه خیار ) خورد ، یه دور ظرف ها رو شست و روی کابینت آشپزخانه رو مرتب کرد. با صاد به یکشنبه بازار رفته و دو دور خرید کردند. از چای سوزَن گرفته تا انواع میوه ها و سبزی کوکوی ِ صفی.
کمی ولو شد تا ناهار ( برنج و سینه مرغ + ماست خیار ) آماده شه ، ک بعدش بریم پیش r.f ، بعدشم بریم عیادت z.gh .
نتونستم از شیرینی خامه ای بگذرم و خوردم .
+ هشت و نیم شروع کردم ب ورزش کردن.
+ حموم
+ دوباره شستن ظرفها با کلی غر ِ درونی
+ سالاد
+ آماده کردن شام
+ شام خوردن ( دو تا سفیده تخم مرغ + سالاد کاهو گوجه خیار + زیتون )
و یازده و نیم تازه نشستم زمین... با کلی خستگی.
+ Y کلی شاکی بود که چندساعته هیچ معلومه کجایی؟ ی خبر نمیدی از خودت و ی خبر نمیگیری ازم. نمیگی نگران میشم.
حتی به صاد اس داده بود ک ازش خبر بگیره!
ببخشید اینام جواب نبود و میخواست تو برق بمونه.
+ چنتا عکس و فیلم از دوره آموزشی کارت سبز فرستاد ، یکی از بچه محلامونم تو عکساش بود.
+ ظهر کلی هوس فیلم دیدن کرده بودم ک وقت نشد.
+ انار پخته ی بدمزه.
+ فردا ساعت دو آرایشگاه
چون که خیلی خوابم میاد و تا همین الان داشتم با سه نفر چت میکردم وقت نشد بیام بنویسم... الان میرم میخوام تا خودم و چشمامو اذیت نکنم . فردا میام مینویسم.
سلام از طرف m بداخلاق و غرغرو که انگار صب از دنده ی چپ بیدار شده بود و دنبال بهانه بود تا غر بزنه ولی جلوی خودشو گرفت ک اینکار ُ نکنه.
+ قسمت ۷,۸ آقازاده
+ ورزش تو اوج بی حوصلگی ، حلقه یه ۷ دقیقه ای برای دیروز، یه ده دقیقه ای و یه پنج دقیقه ای برای امروز. 🧘
+ ۰۲۱ 😁
+ حموم 🛀
+ سالاد سزار برا شامم باز تو اوج بی حوصلگی 🥙
+ نکته ی مثبت امروز برنده شدنم تو مسابقه رنگ آمیزی ترمه 😌 هنوز جایزه ی مسابقه قبلی رو سفارش ندادم.
+ فردا، دکتر
سلام از طرف یه دختر سرماخورده.
+ صبح با فکر کردن به اینکه صبونه بجای اوتمیل (ک چون شیر و جو دو سر پرک ندارم نمیتونم بخورمش) چی بخورم چشمامو باز کردم و پنیر و نون تست جو نوش جان کردم، و در ادامه ی صبح کشک بادمجون پزان ظرفارو هم شستم. در همین حین به y.a جانم پیام دادم : ناهار بیارم باهم بخوریم؟ ک جواب داد : بیار عزیزم. و من با نیش باز به حساب ادامه ی ظرف ها رسیدم. میوه خورد کرده و سالاد ِ بدون گوجه هم درست کردم. بار دیگه پیام داده و ازش پرسیدم : یچیزی بگم میاری از خونتون؟ اون: چی؟ من: یکی دو تا گوجه. اون: چشم. و کشک بادمجون رو هم تو ظرف در بسته ای ریختم و هر سه تا ظرف رو تو کیفم جا دادم. قاشق و چنگال ها رو هم با نون تو یه مشما گذاشتم . (البته دوست نداشتم از مشما استفاده کنم ولی هرچی فک کردم راه دگ ای نیافتم ) تو کیفم دگه جا برا قمقمه نبود و منم بیخیالش شدم. تا لحظاتی قبل یادم بود ک چاقو هم وردارم آما... لحظه گذاشتن قاشق و چنگال ها انقدر ک بفکر ست بودنشون بودم از چاقو غافل شدم.
+ ساعت دو حاضر بودم و زدم بیرون ، چون y.a دیر تر از من میرسید، تا سر زیبادشت پیاده رفتم و قدم شمار برنامه مانکن رو هم فعال کردم. تو ماشین گوجه ها رو با چنگال خورد کردم و کنار پارک میدون توحید پارک کردیم و تو ماشین ناهار و سالادمونو با کلی مسخره بازی خوردیم.
+ آب معدنی در صولتی و آدامس صولتی رو تو کیفم پیش ظرف میوه ی صولتی گذاشتم.
+ مستقیم رفتم ط سه واحد ۱۲. دو تا آقا جلو در بودن . صبر کردیم بچه های کلاس قبلی بیان بیرون ، بعد یکی از اقاها رفت تو ، آقای بعدی کلی ب من تعارف کرد و من تشکر کنان رفتم تو.
+ «خانم حشمتی» ، ی دختر جوون و کم سن استادمون بود. خیلی سعی میکرد جو بده و خودشو معلم طور نشونمون بده ، بخاطر همین هی بهمون اولتیماتوم میداد. درس دادنش معمولی بود . خیلی خفن و قوی نبود. ولی دوست داشتنی بود.
+ دکمه برنامه رکورد ویس رو زدم ، بعد از نیم ساعت خواستم قطعش کنم ک دکمه رو زدم و دیدم تازه شروع ب ضبط کرد 😐 تا آخر کلاس یکبار دگ هم این اتفاق افتاد ، و من فقط تونستم دو ساعت از کلاس رو ضبط کنم . هرچند کل زمان مفید کلاسمون ۳ ساعت بود ، پروژه برای جلسه بعدی داد و نیم ساعتم زودتر تعطیلمون کرد ینی شیش و نیم.
+ پیاده تا چهارراه طالقانی. و چون پول ندارم از هیچ چیززززی خوشم نیومد و چیزی توجهمو جلب نکرد.
+ اومدیم سمت خونه
+ ارسطو
+ سر داوودی
+ خونه
+ ۰۲۱ 😂 بعد از مدت ها بخاطر دیدن این سریاله میرم میشینم جلو تلویزیون.
+ دوره ی جزوه
+ ولچرخی تو اینستا
+ جون کتاب خوندم نداشتم ، پس یه گلداکس و فصل جدید و ...
+ ثبت نوشته جدید و ...
+ لالا
پ.ن:
هم کلاسی هامم ۴ تا خانم و ۳ یا ۴ تا آقا.
سلااااام سلااااام سلااام
اومدم خونه ی جدید ،ینی وبلاگ جدید .
ی لحظه حس نو و تازگی بهم دست داد 🤪.
خب دلیل اینکه اومدم اینجا این بود ک خیلی وقت بود تو وبلاگم احساس راحتی نمیکردم ، چون از a.r شنیده بودم ک b.t میاد و وبلاگمو میخونه. اولش فکر کردم شاید داداشش آدرس داده بهش، ولی بیشتر ک فک کردم احتمال دادم ک f.m داده. هرچند کون لق همشون. اما دوست ندارم مخصوصا f.m از حال بدی و اتفاقای مهم زندگیم باخبر بشه. هم اینکه دگ نمیتونستم در مورد دوستام غر بزنم چون ترسیدم ب حداقل ب گوش a.r برسه و ... 😬 هم اینکه دگ هیچکس ِ هیچکس ِ هیچکس از خانواده و دوستام آدرس اینجارو نداره و نخواهد داشت.
چرا امشب؟
خب خیلی وقت بود میخواستم این کار ُ کنم اما هی پشت گوش مینداختم.
فردا اولین جلسه ی کلاس حسابداریمه ؛ این تصمیمی ک گرفتم در مورد یاد گرفتن اصولی ِ حسابداری رو برا خودم شروع ِ یه فصل جدید از زندگیم قرار دادم.
با این کار میتونم ب خودم بگم دمت گرم ک حداقل بیکار ننشستی و ی قدمی برا پیشرفتت برداشتی. یه قدم برا یادگرفتن یه چیز جدید، یه مهارت جدید، که وقتی میرم مصاحبه کاری اعتماد بنفس بیشتری داشته باشم برا ارائه ی رزومم.
هرچند وقتی بازار کار داغونه ، برا همه کار ها یکسان داغونه.
ولی من میخوام این راه ُ هم تجربه کنم ، یا بهتره بگم میخوام راه جدیدی رو برا خودم بسازم و توش قدم بردارم. میخوام سال دگ این موقع تو همین نقطه نباشم. چیزای جدیدتر و بیشتری نسبت به الآنم بلد باشم. ک نتیجش بشه شغل و کار بهتر نسبت ب همه کارهای قبلیم.
یه حرفی ام با شما دارم پروردگارم! طلبکارانه نع، ولی واقا ازت میخوام کمکم کنی ، حالا ک من راه افتادم ، ی حرکتی دارم میزنم ، توم برام قدم های خوب وردار ، دمت گرم.( اینجا میخوام باهات بیشتر حرف بزنم)
تو همین پست اول دلیل نوشتن روزمره های مفید و (خیلی بیشتر) غیر مفیدم رو بگم و مرخص شم...
مینویسم ک سال ها بعد ک تو موقعیت و شرایط دگ ای هستم ، بیام و اتفاق ها و خاطرات چند سال قبلمو مرور کنم و یادم بیاد چه سختی ها و خوشی هایی رو گذروندم. ی تلنگر بهم وارد شهر ک همیشه فقط خوشی یا فقط سختی نیست . همشون میان و میرن. «این نیز بگذرد...» یادم بمونه همیشه.
یه ماوقع از این چندروز بگم و دگ واقا مرخص شم.
چندروزه سرما خوردم، اولش با درد شدید ساق پام شروع شد ، بعد درد بدن و سوزش گلو. سوزش گلو رو با آبلیمو عسل و قرقره آب نمک رفعش کردم، بدن دردم یه شب خوابیدم صب خیلی بهتر شده بودم. سردردمم شب بعدی تا صبح خوب شد. امروز سرفه و گرفتگی بینی داشتم ک آخر شب آبریزش اضافه شد. یه گلداکس و استامینوفن رفتم بالا و الان دگ باید بخوابم.
ادامه... فردا