نمیدونم کی قراره این دعوا های تخمی من و مامان سر چیزای الکی تموم شه؟ خستم کرده دگ. هرکاری میکنم غر میزنه، ایراد میگیره، بهانه میگیره.

این دفعه هم زدم زیر گریه و هنوز دارم گریه میکنم. قلبم داره میترکه دگ ، می‌خوام داد بزنم ، میخوام بلند بلند گریه کنم. من چقد بدبختم آخه...

خیلی کم فکر و خیال و دقدقه دارم ، باید همه کارای خونه رو هم ب سلیقه ی اون انجام بدم...جلوشم حرف بزنیم همه چیز ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ زهرمارمون می‌کنه.

می‌دونم الان یه عده میان میخونن و میگن ، عب نداره ، مادره ، سنشون می‌ره بالا فلان میشن، الان داریش قدرشو بدون چندسال دگ نباشه خودتو سرزنش می‌کنی.... نمیخوام نمی‌خوام از این حرفا بشنوم. چرا بخاطر یه شب حال مارو بدنیا آوردن که این همه بدبختی رو تحمل کنیم ؟ مگه خودمون خواسته بودیم؟ ک الان بگه از قدیم گفته بودن بچه بلاس، الان خودم دارم میبینم. انتظار داره من کم نیارم،من عصبی نشم، من لال بمونم و اون هی غر بزنه .

از بابامم ک اون دنیاس شاکی ام.اونم مارو آورد و خودش خیلی زود رفت و اینطوری تنهامون گذاشت.حداقل اون مهربون بود ، اون زبون خوش داشت، اون میدونست باهام چطوری باشه ، اون لوسم میکرد ، اون نازمو میکشید... ولی الان....