-سی و پنج-
بازم مثل همیشه بعد از بحث با مامان احساس بد بودن و بی رحم بودن و همه حس های بد ُُ داشتم امروز.همراه کلی بغض که هر از گاهی تبدیل میشد به اشک.
دیشب بچه های هنرستان گروه زدن، بهشون حسودیم میشد که میتونن حداقل در ظاهر انقد شاد باشن و بگن و بخندن و کلی چرت و پرت بگن. اما من غصه انقد احاطم کرده که نمیتونم راحت حرف بزنم و بخندم تو گروهی.و احساس کردم حوصله سر بر و نخواستنی ام تو گروهای دوستانه.ک حتی بود و نبودم فرقی نمیکنه برا کسی.
رفتم پی وی فاطمه، دلم خواست دوباره باهم صمیمی شیم.ولی سرد رفتار کرد و حرف زد. انگار نه انگار که یه روزایی چقد باهم وقت میگذروندیم و صمیمی بودیم... خیلی ناراحت شدم ولی در نهایت اونم حواله کردم به ...
حس میکنم بین بچه ها عارفه با اینکه تیپ و قیافش خیلی لاکچری و پلنگ شده ، اخلاقش مثل همون موقع باحال و بامعرفته.
بعدازظهر طاقت نیاوردم و وقتی دیدم y کاری نداره تو خونه انجام بده ، بهش گفتم بیاد همو ببینیم. ساعت پنج و نیم اومد و رفتیم اول من قرصامو گرفتم، بعد سمت ماهدشت و پارک کاخ، قدم زدیم و عکس انداختیم و بغلش قایمکی گریه کردم و ارسطو و... ساعت هفت و نیمم اومدیم خونه.
نورائینا اومدن بعد از یه ماه. دلم براشون کلی تنگ شده بود. نورا یه عروسک خوک بغل کرده بود و از خودش جدا نمیکرد ، اسمشو گذاشته بود سوزن.
پریود شدم . و دلیل این همه حساس و بی حوصله بودن این چندروزمو فهمیدم. هر ماه تاریخش از دستم در میره...
چندروزه آنه رو نمیبینم، یهو دلم براش تنگ شد.