دیشب ب تلافی دو تا شب گذشته مث خلس خوابیدم.

+

با صاد رفتیم خرید ، رفتیم ب رویا سر زدیم، ناهار لوبیا چیتی پختم. با y برا ساعت هفت قرار گذاشتیم، ورزش کردم ، رفتم حموم. 

ساعت هفت و بیست نشستم تو ماشینش. دیدمش قبلم آروم گرفت. یهو دستشو برد صندلی پشت و با یه شاخه گل برگشت... ( تو خونه ک بودم ب این صحنه فکر کرده بودم، ینی حدس زده بودم ، یا دلم خواسته بود ) رفتیم ارسطو دور دور. بعد رفتیم پارک آزادگان و یکم قدم زدیم. از اون آقاهه ک تو نمایشگاه بهمون کمک می‌کرد وسیله های ساناز ُ از اسنپ بذاریم پارک باقالی گرفتیم و خوردیم. هشت و نیم اومدیم سمت خونه.

هم گل ِ هم باقالی ، هم هوای سرد، هم همه چی خیلی چسبید.

+

ظهر با ساناز تصویری حرف میزدم ، گف میام خونتونو رنگ میزنم رفاقتی. ابر و بادی و اینا... قبلش برام ی آهنگ فرستاده بود پلی کردم ، آهنگ مریم ِ مهرداد بود 😍 نیشم باز شد و ذوق کردم.

+

با سعیده حرف میزدم واسه کم و کسری ها. قرار شد کمکم کنه ک پیدا کنم.

+

رنگ آمیزی تقویم آذر ُ پست کردم. چقد دوسش داشتم ایندفعه.

+

امیرحسین کوهسنگی اومد دایرکت و پرسید اینارو خودت طراحی می‌کنی و رنگ میکنی؟ گفتم ن متاسفانه ولی خیلی دوسدارم. کلی انگیزه داد بهم و تعریف کرد از رنگ آمیزی هام. براش تعریف کردم ک ۹۷ ب شدت داشتم تمرین می‌کردم و هدف شده بود برام ک تصویرسازی یاد بگیرم ولی ی اتفاق کوچولو باعث شد ولش کنم.

+

خدا جونم مرسی ک دوستای خوبی دور و ورم قرار دادی. ولی هنوز منتظر کمک قاطعانه از طرف خودتم.

+

کپشن پستم:

این را قدیر می‌فهمید، اما نمی‌توانست بر خود هموار کند. بسا که آدم به دانستن قانع نمی‌شود.

می‌داند کاری ناگزیر روی خواهد داد، و این بیرون از دست و اراده ٔ اوست؛

می‌داند که چاره ایش نیست، می‌داند که رویداد حتمی است؛

با این همه نمی‌تواند خود را آرام کند.

عقلش گردن می‌نهد، اما روحش تمکین نمی‌کند.

دمادم و بی اختیار، چیزی از درونش شعله می‌کشد، غریو و خروش می‌کند، بر‌می‌آشوبد، آشفته می‌کند.

بد کردار، آرام نمی‌گذارد تا به جنون نکشاند!

پریشانی! نمک بر زخم! نمک بر زخم!

#کلیدر #جلد_سوم #محمود_دولت_آبادی

+

کپشن پیشنهادی:

شُد شُد نشد باهم یه چایی میخوریم، (بقیشم سانسور😜)

+

تولد آذرماهیا مبارک🧡🍂🎈