حدود یک سال پیش وقتی که قصد داشتم تو راه جدیدی قدم بذارم شروع به نوشتن تو این وبلاگ کردم .

امیدوار بودم و دوست داشتم که آینده کاری بهتری در انتظارم باشه.

تو کلاسای حسابداری شرکت کردم . کم و بیش چیزایی یاد گرفتم . 

تو یه کشتارگاه مشغول به کار شدم ولی از محیط و آدماش خوشم نیومد ، قبل از سه ماه اومدم بیرون . بلافاصله تو شرکت بعدی جایگزین دوستم شدم. ۱۵ روز آخر سال ۹۹ رو هم زمان با دوستم رفتم، تا کارارو یاد بگیرم . از ۱۵ فروردین امسال رسماً کار من شروع شد . اوایل سوتی میدادم ، اشتباه میکردم ، بی دقتی میکردم. طوری که حس کردم من برای این کار مناسب نیستم . از طرفی همکار آقایی بود که چشم دیدن منو نداشت و از کوچکترین اشتباهات من کوهی از اشتباه می‌ساخت و بزرگش میکرد. ( بعد ها فهمیدم می‌خواسته همسرش رو بیاره که صاحب کار مخالفت کرده بود ، پس بخاطر همین با من اینهمه لج بود؟! )

بعد از سه ماه استعفا دادم ، نیروی جدیدی اومد تا من کارهای مربوط به خودمو بهش یاد بدم. ولی اون خانم در سطحی بود که من باید چیزای ابتدایی و پیش پا افتاده ی کار با کامپیوتر یا نکته برداری از آموزشامو بهش یاد میدادم چه برسه به آموزش نرم افزار یا انجام دادن کارای نمایندگی! 

بعد از دو هفته ی نصفه و نیمه ای که اومد کرونا گرفت و رفت تا سه هفته بعد.

وقتی برگشت من خیلی مسلط تر شده بودم و کارارو به خوبی یاد گرفته بودم و دیگه خبری از سوتی و اشتباه من نبود ( اگه بود خیلی کم بود) این خانم با سوالای تکراری و مسخره و ابتدایی انرژی من و همکارم که ده سال سابقه کار داشت رو می‌گرفت . 

بعد از چندروز وقتی دید به گرد پای من و همکار ده ساله نمی‌رسه ، خودش از اومدن پشیمون شد و با مدیر / رئیس / صاحب کار یا هر کوفت دیگه ای صحبت کرد و گفت من به درد شما نمی‌خورم و فلانی خیلی بهتر از منه ، منم کلی دردسر دارم ، دادگاه مادگاه باید برم ، برم وقتی این کارام تموم شد خدمت میرسم . و رفت. 

قبل‌تر از این اتفاق دفترمون آتیش گرفته بود و ما مجبور شده بودیم کاسه کوزه هامونو جمع کنیم و بریم تو انبار بساط کنیم.

خلاصه این آتیش و انتقالمون به انبار کلی کار به کارامون اضافه کرده بود و باعث بی نظمی شده بود.

سرمون شلوغ شده بود ، کارامون درهم و قاطی پاتی . دو نفر بودیم و یه عالمه کار که کار حداقل ۴ نفر بود.

دلمون هم نمیومد اعتراض کنیم ، چون دلمون به حال بنده خدا کارفرما میسوخت ! 

از ما مث خر زحمت کشیدن بود و از کارفرما هم مثل خر مقایسه کردن من با کارمند ده ساله اش ، یا دوست من که ۵ سال اونجا کار میکرد.و کلی از این یارو تعریف کرده بود.

دیگه از کار کردن برای دیگری بیزار شده بودم . از قبل هم متنفر بودم. ولی طاقتم داشت تموم میشد. و واقا دلم نمی‌خواست برای کس دیگه ای کار کنم.

قرعه کشی شرکت کردم ، ماه دوم و ماه چهارم اسم من دراومد.( گویا تو قرعه کشی ها شانس خوبی دارم )

شهریور قسط گوشیم تموم شد. مهر اولین قسط قرعه کشی بود.

دیگه بخاطر قرعه کشی هم که شده بود باید تو کارم میموندم .

یه روز که خونه ساناز اینا بودیم بچه ها یهو پیشنهاد دادن که توم برو یکاری یاد بگیر کنار کار ثابت انجام بده ، آرزو گفت تو خیلی باحوصله ای برو کاشت مژه یاد بگیر . اولش حسی نداشتم و شک داشتم. به یه آگهی توی دیوار زنگ زدم و اطلاعات گرفتم و قرار شد وقتی پولم آماده شد برم کلاس .

آخرای مهر بود و سالگرد بابا. تو روزایی بودم که اصلا حال روحی خوبی نداشتم. دو روز با انباردار( همون عنی که هم باهام لج بود ، هم تو چت واتس اپ - با شماره شرکت - سعی میکرد خوشمزه بازی دربیاره و به اصطلاح باهام لاس بزنه )  تا سر خیابون رفتم چون اصلا حوصله پیاده رفتن نداشتم. روز اول هیچ حرفی نزد. روز دوم موقع پیاده شدن حرف زشتی زد . با تعجب پرسیدم کی؟ گفت هیشکی.

از اون به بعد جو محیط کار برام سنگین شده بود و دیگه دوست نداشتم برم. 

یه هفته بعد یه اشتباهی شد و صاحب کار که فهمید پیام داد که این اشتباه اتفاق افتاده و بررسی کردم مقصر شما بودید آخه من چیکار کنم با اینهمه بی دقتی؟ ( کدوم همه بی دقتی حروم زاده؟!)

فرداش کلی غر زد ، روم زوم شده بود. سر چیز دیگه ای هم کلی داد و فریاد کرد، آخر خودش فهمید من اشتباهی نکردم ولی به روی خودش نیاورد ،  ولی حال من خیلی بد شد و موقع بیرون رفتن از حیاط بدون نگاه کردن خداحافظی کردم ( که انگار نشنیده بود )

تا از حیاط زدم بیرون آرزو زنگ زد ، بغضم ترکید و فقط تونستم بگم بعدا بهت زنگ میزنم و قطع کردم ، دوباره زنگ زد و گفت هرجایی هستی صبر کن بیام دنبالت . کلی گریه کردم . تصمیم گرفتم دیگه برنگردم ولی به مشکلات و زندگیم که نگاه کردم دیدم فعلا مجبورم برم.

شنبه با گلایه شروع شد که چه کاری بود کردی و فلان ... بحثمون شد و گفتم مشکلی نیس من دیگه نمیام، اونم گفت من به خانم فلانی گفته بودم بهت بگه دیگه نیای! و از همکارم خواستم حق و حقوقم رو حساب کنه و بهم بده و منم کارامو جمع و جور کردم و شد روز آخر کاری من.

راستی حرفی که اون انباردار حروم زاده بهم زده بود رو هم پیش کشیدم ، و خیلی راحت بواسطه نر بودنش ماست مالی کرد و منم به سخره گرفت .

خلاصه ۸ آبان از اونجا اومدم بیرون . و تا این لحظه یکبارم پشیمون نشدم . 

پول قرعه کشی رو گرفتم و مقداریش تو خونه خرج شد ، مقداریشو لباس خریدم ، یه تومن قرض دادم. مقداری هم رفت بابت کادو تولد نژاد و کادو خونه ی عاطفه ، از ده تومن ۷ تومن مونده فقط.که دو تومن برای قرعه کشی ماه بعده و بقیش برای مژه.

من میمونم کلی لباس سیو شده تو اینستاگرام که مثل گاو نیاز به خریدنشون دارم ☹️

با مرضیه همکلاسی ابتداییم برای آموزش مژه صحبت کردم . بعد از چندبار جابجا و کنسل کردن، قرارمون شد شنبه ده صبح تو سالنشون تو درختی.

خلاصه بازم می‌خوام یه راه دیگه رو برای کار شروع کنم. از خدا می‌خوام کمکم باشه و دستمو بگیره.