-ده-
تو نه ده ماه اخیر این سومین باره ک از دورهمی تهران برمیگردم خونه و حالم بد میشه. یا یه خلأ حس میکنم ، یا مسیر برام بار سنگینی داره. یا هردو.
+ چون اگه فقط بخاطر تموم شدن دورهمی باشه ک در مقابل یکبار دورهمی تهران، چندین بار تو همین محل دورهمی میگیریم و بعدش حال من نرماله. و برگشت از تهرانم شاید برام خستگی داشته قبلا ولی هیچ وقت حال بد نداشته برام.
تو این سه بارم هر دفعه ک گذشته از شدت بدی ِ حالم کم شده.
+ بالاخره رفتیم خونه s اینا، ناهار ترشه واش خوردیم که من دوسش داشتم. بنظرم هر آدمی باید تو زندگیش دوست یا فامیل شمالی داشته باشه.
+ روز خوبی بود، مفید بود ، خیلی حرف زدیم ، r و s حساب کتاب شراکتشونم کردن و حرفاشونو درمورد ادامه دادن یا ندادن شراکتشونم زدن و قرار شد a فک کنه و جواب بده.
+ بعد از چندماه شام ماکارونی خوردم. به روش بچه ها ماست و خیارمو ریختم تو غذا و خوردم.
+ فک کنم دلم بچگی کردن میخواست، یا لوس شدن میخواست، ولی چون کسی در دسترس نبود ک لوسم کنه و نازمو بکشه. تنها کاری ک تونستم کنم این بود ک ب صدای کودک درونم گوش کنم و اولا ماکارانی بخورم، دوما اون شکلی بخورم.
+ S رو فرستادم بره درمورد این شعر مولوی تحقیق کنه و با سوالش باشه و انقد هی دنبال جواب و به نتیجه ی خاص رسیدن نباشه. « آب کم جو تشنگی آور به دست »