پنجاه ُُ هفت
دیشب خیلی دیر خوابم برد. ساعت حدود ۴ صب بود بالاخره با امیر پاشدیم رفتیم دستشویی و برگشتیم خوابیدیم.
+ دم ظهر بود و من هنوز تو جام بودم ک زنداداش سومی و اوا اومدن ، بخاطر آوا پاشدم و رفتم بغلش کنم . عاشقشم خیلی شیرین زبون و بامزه اس. الان دقیقا یک سال و نیمشه.
مامان داشت لباس میشست، صحرا داشت ب پنجره ها تور میزد. رضا هم مثل من خواب بود. امیر ُُفرستادیم رفت نون خرید . منم ظرفارو شستم و ساعت یک ظهر تازه صبحونه خوردیم.
مهدی اومد با جاوید درمورد ارز دیجیتال حرف بزنن. وسوسه شدم اینم امتحان کنم. یکم ازش اطلاعات گرفتم و گفتم ولی با پول کم شروع میکنم. ثبتنام کردم و سیصد زدم براش تا خرید کنه . چون خودم بدون احراز هویت نمیتونم خرید بزنم. ( خواستم احراز هویت کنم ولی چون تو یکی از مراحلش عکس از کارت بانکی میخواست شک کردم و بیخیالش شدم تا تحقیق کنم )
خونه رو جارو برقی کشیدم . ولی اصلا دلم نمیخواست آشپزخونه رو هم بکشم. لجم گرفته بود نمیدونم چرا.ولی خب صحرا تاکید کرد و مجبور شدم.
رفتم حموم و اومدم ولو شدم .
ی فکری زده ب سرم... تو اینستاگرام ی پیج لباس خونه دیدم ک عمده فروشی تو کرجه. اگه از جنساشون مطمئن شم بد نیس اگه تونستم وام بگیرم و خرید کنم و با کمک آبجیا بفروشم.با همون وامی ک دلم میخواست طلا بخرم. تازه خرید لباسشویی هم هست.
دلم میخواد باشگاه ُُدوباره شروع کنم ولی باشگاه ساعت ۸ باز میشه. زنگ زدم لیلا ک بگم نمیشه مث قبل عید همون هفت و نیم باز شه ک در دسترس نبود.
این هفته باید وقت دکتر تغذیه بگیرم دوباره. تو اون چندماه خیلی خوب نتیجه گرفته بودم حیفه قبل از تثبیت وزنم دوباره برگرده.
پ ن:
مطهره خواسته بود یادم افتاد ماجرای راننده رو تعریف کنم.
تو کشتارگاه ک کار میکردم یبار ک ظهر زدم بیرون برم کلاس حسابداریم ، سوار ی ماشینی شدم، راننده یه آقای سن بالا بود ، خیلی حرف میزد ، فقط یادمه ک گف کرج تو آژانس کار میکنه و مسافر خورده بود اومده بود سمت ماهدشت. چندماه گذشت ، من کارمو عوض کردم . روزای اولی ک داشتم میرفتم سرکار جدید دوباره سوار همون ماشین شدم . من ک راننده رو نشناختم ولی اون شناخته بود 😂 و داشت هی نشونی اون روز ُُمیداد . منم گفتم آهان تو آژانس کار میکنید...گف آره . خلاصه بازم ی مدت گذشت . اوایل همین هفته بود . بازم سوار ی ماشینی شدم ک اتفاقی همون آقا بود ... باز شروع کرد ب حرف زدن و سوال پرسیدن و ... منم باز گفتم آهان همونی ک تو آژانس هستید ؟ گف آره . از کارم و حقوقم و سنم پرسید بعد گف ی پسر دارم فلانه و... زنش میشی؟ منم فقط خندیدم و گفتم ن . هی داشت اصرار میکرد . بعد گف ۲۰ ساله زنم مرده و فلان... منم از دهنم پرید بابای منم ۲۳-۱۴ ساله... (با خودم گفتم چه اشتباهی.. الان از ننم خواستگاری میکنه. ) همونم شد ! مامانت زن من میشه؟ گفتم ن ما مامانمونو نمیدم ب کسی، بدون اون نمیتونیم . هی از اون اصرار و از من مخالفت. میگف صیغش میکنم میارم ب شمام سر بزنه . خودتم شمارمو بزن خودم بیام برسونمت سرکار 😂 هنوز داشت اصرار میکرد ک من رسیدم ب مقصد و گفتم نگه داره. از مامانم ک نا امید شد عوضی گف پس خودت شمارتو بده باهم حرف بزنیم !!!! نابودم کرد اصلا 🤣😑 گفتم مرررسی عمو و خداحافظظظط
واقا با چه موجوداتی مواجه میشم من 😑