پنجاه ُ شیش
بالاخره بعد از یه ماه عکسمو تو اینستا آپلود کردم. کلی نوازش دریافت کردم از دوستام.
یکی دو روزی هست سرماخوردگیم خوب شده.
سرکار هنوز یه کوچولو سوتی میدم و نوشاوندم چندباری اشکمو درآورده.
هفته پیش قیمت طلا خیلی اومده بود پایین ( دوباره رفت بالای ی تومن، تا نهصد و چهل اومده بود فک کنم )، ب شدت هوس طلا خریدن کرده بودم اما دریغا از پول اضافه.
ی مدت تو کشمکش با آدمای محل کار قبلی بودم بابت حقوقم ک ب نتیجه ای نرسیدم و ی مقدار از حقمو خورد. ولی ی روز ک زنگ زده بودم ب هوشیاری حروم زاده، هرچی از دهنم دراومد بهش گفتم و یکم دلم خنک شد.
با حقوق فروردینم ک برا نصف ماه بود تونستم بدهیمو ب y بدم. موند پول زهرا ک هرچقدر بهش گفتم شماره کارت بده نداد و گفت فعلا بمونه و...
با زهرا آشتی کردیم. حدسم درست بود و بخاطر همون روزی ک قرار بود همو ببینیم ولی من رفتم کرج برا داداش کوچیکه کادو بخرم و نرفتم دیدنش ازم ناراحت بود و جوابمو نمیداد تا باهام بد حرف نزنه و ...
ازم قول گرفته پنجشنبه بعدی برم خونش.و تهدید کرده اگه نرم بلاکم میکنه.
فعلا روزام آروم آروم و معمولی میگذره، شبا خیلی زود مث خلس خوابم میبره. قبل از خواب چندصفحه ای کتاب میخونم، حتی شده یک صفحه.
پنجشنبهه پیش ک عید فطر بود از قسمت 14 تا 19 آقا زاده رو دیدم.
جمعه هم با y رفتیم اون لباس و کفش خرید . منم بالاخره ی کتونی ریزه میزه ی قشنگ چشممو گرفت و خریدم. چندروز اول پای چپمو میزد ولی تحمل کردم تا الان ، ک دگ اذیتم نمیکنه.
امروز 3 یا 4 تا قسمت از وایکینگ هارو دیدم ، تا قسمت 12.
آخراش امیرحسین هم کنارم دراز کشیده بود و داشتیم دوتایی نگاه میکردیم ک وظیفه سانسور هم رو دوشم افتاده بود.
الآنم میخواد بره دستشویی ولی میترسه ، خودمم نیاز دارم برم ولی زورم میاد 😂
هفته پیش با آرزو و ساناز رفتیم کرج برا پرس و جو درمورد لپ تاپ ک آرزو میخواد بخره.
پس اندازم تو صندوق قرضالحسنه بسیج این ماه میشه یک میلیون، اگه موافقت کنن میتونم 5 برابرشو وام وردارم. خیلی دوسدارم باهاش طلا بخرم. ولی قراره لباسشویی هم بخریم برا خونه ، احتمالا نیاز بشه اولش 4 تومن بدیم ، ک رضا دو تومن میتونه بده و دو تومن بعدی رو من باید تقبل کنم.
خدا کنه طلا بازم بیاد پایین تر 😕
پ ن:
چند روزی بود خیلی دلم برای آقای اجلالی و آقا بهلول تنگ شده بود. حتی یبار شماره آقای اجلالی رو گرفتم ولی تماس برقرار نشد. همون شب با آیدین چت میکردم و گفتم میخوام برم بچه هارو ببینم گف پس ی روز بریم خوشنام. اونم از ۵-۶ ماه پیش دگ نمیره کارخونه .
تو فکرم بود ک دوباره زنگ بزنم ب آقای اجلالی ک چهارشنبه خودش بهم زنگ زد، میگف حس کردیم صداتو تو سالن شنیدیم و دلمون تنگ شد. خلاصه اون روز اومد دنبالم و تا خونه رسوند و کلی حرف زدیم و خندیدیم.
میگف دگ خوب نیس جو ّّ، اصلا حال نمیده . جلال ک برا خودشه اون طرف و همچنان با خانمش مشکل داره ( کاش میفهمیدم مشکل اصلیشون چیه!) ، بهلوله و غر زدناش 😂 و من تنها.
+ واقا یاد اون روزا بخیر ، کار کردنمون و صاحب کارمون تخمی بود ، ولی صمیمیت و جو ّ بین خودمون عالی بود. هیچ همکارایی پیدا نمیشن اندازه ما هوای همو داشته بوده باشن!!!
سه شنبه هم رفتم پیش y و رفتیم جاده آتیشگاه.
پ ن ۲:
جمعه پیش دربی بود و پرسپولیس ۱-۰ برد ♥️💪
+ یادم باشه دفعه بعد ماجرای این رانندهه رو تعریف کنم ک اتفاقی ۳ بار سوار ماشینش شدم.