بالاخره بعد از یه ماه عکسمو تو اینستا آپلود کردم. کلی نوازش دریافت کردم از دوستام.

یکی دو روزی هست سرماخوردگیم خوب شده.

سرکار هنوز یه کوچولو سوتی میدم و نوشاوندم چندباری اشکمو درآورده.

هفته پیش قیمت طلا خیلی اومده بود پایین ( دوباره رفت بالای ی تومن، تا نهصد و چهل اومده بود فک کنم )، ب شدت هوس طلا خریدن کرده بودم اما دریغا از پول اضافه. 

ی مدت تو کشمکش با آدمای محل کار قبلی بودم بابت حقوقم ک ب نتیجه ای نرسیدم و ی مقدار از حقمو خورد. ولی ی روز ک زنگ زده بودم ب هوشیاری حروم زاده، هرچی از دهنم دراومد بهش گفتم و یکم دلم خنک شد.

با حقوق فروردینم ک برا نصف ماه بود تونستم بدهیمو ب y بدم. موند پول زهرا ک هرچقدر بهش گفتم شماره کارت بده نداد و گفت فعلا بمونه و...

با زهرا آشتی کردیم. حدسم درست بود و بخاطر همون روزی ک قرار بود همو ببینیم ولی من رفتم کرج برا داداش کوچیکه کادو بخرم و نرفتم دیدنش ازم ناراحت بود و جوابمو نمیداد تا باهام بد حرف نزنه و ...

ازم قول گرفته پنجشنبه بعدی برم خونش.و تهدید کرده اگه نرم بلاکم می‌کنه.

فعلا روزام آروم آروم و معمولی میگذره، شبا خیلی زود مث خلس خوابم می‌بره. قبل از خواب چندصفحه ای کتاب میخونم، حتی شده یک صفحه.

پنجشنبهه پیش ک عید فطر بود از قسمت 14 تا 19 آقا زاده رو دیدم.

جمعه هم با y رفتیم اون لباس و کفش خرید . منم بالاخره ی کتونی ریزه میزه ی قشنگ چشممو گرفت و خریدم. چندروز اول پای چپمو میزد ولی تحمل کردم تا الان ، ک دگ اذیتم نمیکنه.

امروز 3 یا 4 تا قسمت از وایکینگ هارو دیدم ، تا قسمت 12. 

آخراش امیرحسین هم کنارم دراز کشیده بود و داشتیم دوتایی نگاه میکردیم ک وظیفه سانسور هم رو دوشم افتاده بود.

 الآنم میخواد بره دستشویی ولی می‌ترسه ، خودمم نیاز دارم برم ولی زورم میاد 😂

هفته پیش با آرزو و ساناز رفتیم کرج برا پرس و جو درمورد لپ تاپ ک آرزو میخواد بخره.

پس اندازم تو صندوق قرض‌الحسنه بسیج این ماه میشه یک میلیون، اگه موافقت کنن میتونم 5 برابرشو وام وردارم. خیلی دوسدارم باهاش طلا بخرم. ولی قراره لباسشویی هم بخریم برا خونه ، احتمالا نیاز بشه اولش 4 تومن بدیم ، ک رضا دو تومن می‌تونه بده و دو تومن بعدی رو من باید تقبل کنم.

خدا کنه طلا بازم بیاد پایین تر 😕

پ ن:

چند روزی بود خیلی دلم برای آقای اجلالی و آقا بهلول تنگ شده بود. حتی یبار شماره آقای اجلالی رو گرفتم ولی تماس برقرار نشد. همون شب با آیدین چت میکردم و گفتم می‌خوام برم بچه هارو ببینم گف پس ی روز بریم خوشنام. اونم از ۵-۶ ماه پیش دگ نمیره کارخونه .

تو فکرم بود ک دوباره زنگ بزنم ب آقای اجلالی ک چهارشنبه خودش بهم زنگ زد، میگف حس کردیم صداتو تو سالن شنیدیم و دلمون تنگ شد. خلاصه اون روز اومد دنبالم و تا خونه رسوند و کلی حرف زدیم و خندیدیم.

میگف دگ خوب نیس جو ّّ، اصلا حال نمی‌ده . جلال ک برا خودشه اون طرف و همچنان با خانمش مشکل داره ( کاش می‌فهمیدم مشکل اصلیشون چیه!) ، بهلوله و غر زدناش 😂 و من تنها.

+ واقا یاد اون روزا بخیر ، کار کردنمون و صاحب کارمون تخمی بود ، ولی صمیمیت و جو ّ بین خودمون عالی بود. هیچ همکارایی پیدا نمیشن اندازه ما هوای همو داشته بوده باشن!!!

سه شنبه هم رفتم پیش y و رفتیم جاده آتیشگاه.

پ ن ۲:

جمعه پیش دربی بود و پرسپولیس ۱-۰ برد ♥️💪

+ یادم باشه دفعه بعد ماجرای این رانندهه رو تعریف کنم ک اتفاقی ۳ بار سوار ماشینش شدم.