امروز ک رسیدم خونه از اون روزایی بود ک کوچیکترین صدا رو مخم بود. از شانس بد حسین هم اومد با مامانش. تا لحظه ای ک برن کلافه و اعصاب خورد بودم. میومد می‌چسبید بهم ، شعر میخوندم ، وز وز میکرد در گوشم ، وسیله هارو می‌ریخت وسط خونه و... 

تولد شیرین بود زنگ زدم تصویری حرف زدیم و تبریک گفتم بهش.

قسمت ۴ فصل ۵ وایکینگز.

برگشتنی تا محمدشهر پیاده اومدم و از داروخونه آزیترومایسین و سرماخوردگی خریدم . حال صحرام بد بوده امروز.

نمی‌دونم این آقایی ک امروز سوار ماشینش شدم چه سمّی بود دگ! گف تو میدون تره بار حسابداری میکنه، و کلی اصرار کرد شمارشو بگیرم‌ هروقت چیزی لازم داشتم بهش بگم!!!! میگف نگران نباش مشکلی پیش نمیاد، ب جون بچم مزاحم نمیشم، زنگ نمی‌زنم. پول خواستی بگو :|

اینم ماجرای امروز :/

Y قسمم داده زود بخوابم...برم بخوابم 🚶🏻‍♀️