دیشب حدودای ساعت ۴ خوابم برد ، سوزش گلو از ی طرف و درد پریود از ی طرف. دیروقتم رفته بودم حموم ، دلیل بی خوابیم دو چندان شده بود.

صب با زحمت از جام پاشدم . تو مسیر پیاده روی سرکارم بارون گرفت ، سرما خوردم ، تو طول روز کلی عطسه کردم و بدن درد و بی حالی و بی جونی رو تحمل کردم تا وقت خونه اومدن شه. 

تو راه سوار ی ماشینی شدم ، پسره از همون اول شروع کرد ب حرف زدن ، همشهری خودم بود ، تو همون جمله اول گفتم دوستپسر دارم ، اونم مث بقیه پسرای هَوَل براش مهم نبود و ب زر زدناش ادامه میداد . وسط راه چندبار در ُ باز کردم پیاده شم ، قول داد حرف نزنه ، همچنان امید داشت شمارمو بدم. ولی نا امید شد منم بعد از گلستانک پیاده شدم و بقیه راه ُ با تاکسی اومدم.

این چندمییین مورد تو این مدت بود ک y نمیرسونتم تا سر کار و خودم میرم و میام. تو جمله اول یا دوم میگم دوست پسر دارم ولی بازم اصرار میکنن. چشون شده اینا؟ ب هر قیمتی راضی هستن نفر دوم باشن ب امید اینکه جای اولی رو بگیرن یا فقط بخاطر نیاز جنسیشون!!! از یکیشون پرسیدم تو خودت راضی میشی یکی بعد از تو بیاد ؟ گف من ی کاری میکنم ک هیشکی نتونه بیاد و فلان گفتم اتفاقا دوسپسر منم همینطوره و... ینی ریدم تو مغز و قلب این آدما.

رسیدم خونه دگ جونی برام نمونده بود ، ی گلداکس خوردم و دراز شدم. سوزش گلوم بنر شده بود ولی سرم سنگین و بی حال بودم. مامان نگران بود. ی قسمت وایکینگز نگاه کردم ، شام خوردم ، ی کدئین خوردم ، میوه خوردم ، تا کیوی خوردم دماغم باز شد. مامان هنوز نگران بود وسط چرت زدنای من هی هرچند دیقه یبار میگف پاشو بریم دکتر . آخر شب ک سرپا شده بودم ی گلداکس دگ و آبلیمو عسل خوردم .

دیشب از بی خوابی یادم افتاد پاشم قرص آهنمو بخورم ، امشبم یادم بود.

خداروشکر حالم خیلی بهتر از روزه.