پنجاه ُسه
چندوقت پیش، ینی جمعه دو هفته پیش با اکیپ دوستای صحرا رفتیم سمت صفادشت و تو دشت گلای زرد عکس انداختیم ،صحرا ی عکس فوق حرفه ای ازم انداخت ، یزدی یکی از عکساشو گذاشت پروفایل ، و چون بقیه اکیپ نفهمن ما باهم بودیم بقیمون مجبور بودیم فعلا عکسی نذاریم😂 ی هفته گذشت ، آرزو یکی از استاتوسای قبلی منو استاتوس کرد شوخی شوخی گفتم دزد کثیف اگه راست میگی عکس خودمم وردار استوری کن ، اون اوسکول هم عکس خوشگلمو ورداشت گذاشت 🤦 من ِِاوسکول هم از استاتوس اون اسکرین شات گرفتم و استاتوس کردم 😂 سحر کلی از عکسم تعریف کرد و گفت بذار پروفایلت گفتم واسه اینکه حیف نشه اول باید پستش کنم گف آره راست میگی، الان اومده میگه چرا پست نکردی 😂
...
آخر وقت نشد بیام و ماجرای زهرا رو تعریف کنم ، ولی همین امروز پیام داد و دلیل ناراحتیشو ازم گفت. خودم حدس میزدم بخاطر اون روزی باشه ک قرار بود همو ببینیم و برنامه من عوض شد قرار شد برم برا داداش کوچیکه کادو تولد بخرم. از دو سه روز بعدش شروع کردم ب زنگ زدن بهش ولی دگ جوابمو نداد... تا ی هفته بعد ک هرروز زنگ میزدم و چندبار پیام دادم ، گف الان حوصله ندارم بعدا پیام میدم. و الان ک تقریبا ی ماه از اون روز قرار کذایی گذشته حرفشو زد. من اشتباه کردم ک برناممو زودتر مشخص نکردم و بابتش معذرت خواهی کردم. ولی اونم نباید این همه کش میداد و زودتر دلیل ناراحتیشو میگف.
...
صب ک بیدار شدم پریود شده بودم تا غروب خیلی درد داشتم، وضعیت یخچال خیلی غیرقابل تحمل شده بود ، با همون حال ب تمیز کردن یخچال مشغول شدم.
...
این روزا وایکینگ ها رو ریختم تو کلیدر.
...
با امیرحسین انیمه « نام تو» رو نگاه کردیم. درمورد جهان های موازی بود ، خیلی قشنگ بود ، ولی برام مبهم و پیچیده بود ، دوباره باید ببینمش. در مورد ی دختر و پسر دبیرستانیه ک تو خواب باهم جابجا میشن. چون دختره از شهرشون خسته شده بود و آرزو کرده بود ی پسر خوشگل تو توکیو باشه.
...
نمیدونم چرا از حال و هوای عشق در زمان وبا و خانواده تیبو نمیام بیرون ، حتی از چند صفحه ای ک از ژرمینال خوندم.
بعد از تموم مردن کلیدر باید جلد های بعدی خانواده تیبو رو بخونم .
...
پ ن: ساعت ۳ شبه و من خوابم نمیبره ☹️
دارم برا y فیلم میریزم.
سمیه و حسین خونه ما خوابیدن.بابای حسین رفته بندر برا سالگرد فوت باباش.