ب قول مطهره قبل از اینکه وارد این صفحه سفید شم کلی حرف دارم ولی ب محض پدیدار شدن این صفحه همه چی یادم می‌ره.

با یادآوری اینکه همیشه بی دلیل اردی بهشت رو دوست داشتم و دارم شروع میکنم.

پس شروع اردی بعشق مبارک .

ی فلش بک ب تعطیلات عید میزنم و مرور فروردین

روز اول عید ب عید دیدنی نصفه و نیمه بچه های خودمون گذشت.

روز دوم فروردین ک میشد دوشنبه رفتیم شهریار خونه خاله ، ب اصرارشون سه روز و دو شب قدم رو گردنشون گذاشتیم و از جا تکون نخوردنای بهاره رو تحمل کردیم.

( یادم باشه بعدا ی فلش بک بزنم ب ۳۰ اسفند و لحظه تحویل سال ) 

ب محض اینکه برگشتیم با y قرار پنجشنبه رو گذاشتم ک خیلی دلم براش تنگ بود ، چون از ۱۲ اسفند ندیده بودیم همو ( کرونا گرفته بود ک خداروشکر با درمان تو خونه خوب شد ) و ۳۰ اسفندم ک من گند زده بودم تو قرارمون. 

رفتیم جاده آتیشگاه ، دوراهی نوجان و یادم نیس کجا ، نوجان رو رد کردیم ب سمت جاده چالوسی ک بسته بود بخاطر همین تا ته نرفتیم ، ولی رسیدیم ب ی رودخونه و ی آبشار مانند ِِ خیلی کوچولو . کلی باهاش عکس انداختم و ذوق کردم . موقع برگشت سمت ماشین y  چنتا سنگ صاف خوشگل پیدا کرد ، من گفتم اینا خوراک نقاشی کشیدنن اگه با آبرنگ بلد بودم ، گف یاد میگیری و ی سنگ بزرگتر پیدا کرد ، گفتم اینو می‌زنیم سر در خونمون و روش مینویسیم ولکام تو مای هوم و از این حرفا ، از این چند دقیقه فیلمم گرفتیم .

فرداش ک جمعه بود با اکیپ رویا اینا رفتیم کافه بلانچ ناهار خوردیم و چندتا پارک هم رفتیم .شب برگشتنی رفتیم خونه آبجی دومی ، مامان قبل از ما رفته بود ‌‌. شنای پروانه رو دیدیم و کلی حرص خوردیم...  

چند روزی تو خونه بودم ، در حالیکه دلم دیدن هیچ فیلمی رو نمی‌خواست ، سریال وایکینگز رو شروع کردم و حس و حال فیلم دیدنم برگشت.

تو ایام عید چنتا سینمایی هم دیدم ک الان یادم نمیاد!

خلاصه تو اوج لذت بردن از تعطیلات یهو دیدم چندروز بیشتر نمونده تا سیزده بدر .

چهارشنبه با y قرار گذاشتم و یادم نیس چگونه گذشت ! ( شاید اون خاطره رودخونه و آبشار واسه این دفعه بود ک اشتباه واسه اولین قرار امسال تعریف کردم )

خلاصه فرداش رو هم با آرزو و ساناز قرار گذاشتم و رفتیم خوشنام ی باغ رستوران برا ناهار. ب انتخاب آرزو کباب ترش خوردیم ، واسه اولین بار بود می‌خوردم و اصلا خوشم نیومد .

اوایل تعطیلات بود ک دختر دایی آرزو ( خواهر سحر - دوست بچگیای خودم ) بخاطر کرونا فوت کرد . آرزو مجبور بود زودتر بره خونه پیش مامانش . زنگ زدم Y اومد دنبال من و ساناز و رفتیم عظیمیه پارک همیشگیمون و ساناز ماجراهایی ک براش پیش اومده بود ُُتعریف کرد تا y  هم نظرشو بگه، بعد از تموم شدن حرفاش تا مترو کرج رسوندیمش .

فردا سیزده بدر بود و ما اصلا توان و حوصله دور هم بودنو نداشتیم ، مخصوصا اگه همه بچه ها میومدن خونه ما :××× اصلا حرفشم نزن . آبجی بزرگه پیشنهاد داده بود جمع شیم پشت بوم اونا . ( داداش اولی و دومی ک شهرستان بودن خونه مادر خانوماشون ) داداش سومی مخالف بود . اون شب هیچ جمع بندی ای نشد ، فقط امیر با عیدیاش رفت و دوغ و سبزی خرید. شب هم موند خونه ما . صب فردا مامان طبق عادت همیشگیش از صب زود بیدار شد و شروع کرد ب صدا زدن امیر... ک پاشو برو سبزی از خونتون بیار و نون بخر و .... انقد ادامه داد ک من عصبی شدم و پاشدم قاطی کردم . اونم زد ب برق و گفت من آش دوغ نمیپزم . آبجی بزرگه گف من نمیتونم بیام اونجا ، تو خونه کار دارم . آبجی دومی و شوهرش رفتن پشت بوم آبجی بزرگه . و هی زنگ زنگ ... ک چرا نمیاید ؟ مام ناهارمونو خوردیم و ب شدت نیازمند استراحت و خواب بودیم . زنگ زدن آبجیا ادامه داشت ک میگفتن مهدی ناراحت شد و زد بیرون ، امید میگه پاشید بیاید دگ و این حرفا . مامان گفت من سختمه ، شما پاشید بیاید اینجا . منم تو سر و صورت خود کوبان ب صحرا گفتم توروخدا تا اونا نیومدن پاشید ما بریم . ( چندروز قبل‌تر آبجی دومی و حسین ک اومده بودن خونمون ، ما داشتیم قسمت آخر قورباغه رو می‌دیدیم ، حسین تا وارد شد اومد سمت لپ تاپ و خواست کرم بریزه ک سرش داد زدم ، داد زدن من همانا و رفتن مامانش سمتش و داد کشیدن سرش و زدنش همانا و قهر کردن خودش با ما هم همانا ) ( جالب اینجا بود ک حسین بعد از چند دقیقه ب حالت عادی خودش برگشت و کرم ریختناشو شروع کرد ، از هر سوراخ خونه هرچی میدید میآورد می‌ریخت وسط خونه . ) ب خودم حق میدادم ک نخوام بیان خونمون ک مجبور بودیم هم پذیرایی کنیم هم هر دقیقه وسیله از وسط خونه جمع کنیم .

خلاصه امید اومد دنبالمون و آش دوغ بغل کردیم و بعد از کلی کلنجار رفتن با ماشین داداش سومی ( امیید نمیتونس قفل فرمون رو باز کنه ) رفتیم خونه آبجی بزرگه . 

خلاصه ترش کنم ک تجربه متفاوتی بود و بد نگذشت ، معمولی رو ب خوب بود .

۱۴ ام روز اول کاری بود ، بعد از ظهرش با آرزو رفتیم چنتا مغازه کیف نگا کنیم و بخریم ک هیچی چشممو نگرفت . ی کیف میخواستم ک جا دار باشه ، یکم هم متفاوت تر از سبک همیشگیم ینی اسپرت و فانتزی باشه ولی هر کاری کردم دلم ب کیفای خانومانه راضی نشد. بجاش ی شال مشکی خوشگل خریدم ک عاشقش شدم ، ی عطر کوچولو و ی شورت نخی رو خریدم ۲۰ تومن ک قبلنا بسته ای ( جینی ) ۱۹-۱۵ تومن بود. 

فرداش یکشنبه کلاس رافع داشتم ، بعد از کلاس y اومد دنبالم و رفتیم گوشیمو دادم برا تعمیر.

فرداش دوباره رفتم کرج ، با y رفتیم واسه تحویل گرفتن گوشیم.

سه و چهارشنبه رو یادم نیس ،ولی می‌دونم ک یکیشو رفتم کرج و با y برگشتیم. 

پنجشنبه تعطیل بودم و نصف روز رو وایکینگز نگا کردم. 

غروبش زنداداش سومی و بچه ها اومدن ، بعد داداش دومی و آیدا اومدن . کلی انرژی صرف کردم برا نگه داشتن و سرگرم کردن آیدا ، کلی نازش کردم و براش شعر خوندم. آخرش هم گازم گرفت و اشکمو درآورد ، باباش میگف دست خودش نیس ، اصلا متوجه نمیشه.... بعد از رفتنشون کلی دلم گرفت و گریه کردم.

جمعه رو تا لنگ ظهر خوابیدم ، بعد از ظهر مهناز اومد ، رفتیم پایین چندساعت نشستیم . دوباره با یکی آشنا شده بود و از سر قرار برمیگشت ، دوباره از اون حرفایی ک اون پسره پشت سر من و y گفته بود حرف زد و حال منو گرفت.

+

هر روز ساعت سه و نیم ک کارم کمتر میشد و تنها میشدم زنگ میزدم و چنددیقه ای با y حرف میزدم . ی روز گفتم بیخیال ، زنگ نمی‌زنم تا خودش بزنه ( چون هر روز ک زنگ میزدم میگف عع میخواستم همین الان ک از خونه راه افتادم بهت زنگ بزنم ) هرچقدر منتظر موندم نزد ، تو مسیر برگشت ک تا خیابون حافظ پیاده میومدم ، طاقت نیاوردم و زنگ زد بهش ، گله کردم ازش ، گفتم خجالت نمی‌کشی ؟ گف چرا خجالت ! ناز تو رو میکشم . گفتم باید از دلم دربیاری ، گف باشه میریم بیرون و تلافی میکنم . 

چهارشنبه نرفت سرکار و اومد دنبالم زدیم ب کوه.

فرداشم دوباره من رفتم کرج و زدیم ب کوه . تو راه براش دو تا شاخه گل خریدم براش.ی رز آبی ، ی رز قرمز . نتونستم بینشون یکیو انتخاب کنم . دوست داشتم یکیش مال خودم بشه ک اون کثافط هر دو رو برد . رفتیم از مغازه دوست بهمن برا داداش کوچیکه کادو تولد تیشرت گرفتم.

تو راه برگشت بهش گفتم برا اینکه از دلم دربیاری برام گل بابونه بخر . ( تو مسیر پیاده رویم دیده بودم ک تو گلکده کنتیا هست ) گف بذار درمورد نگهداریش تحقیق کنم بعد.

+ دارم کل فروردین ُُیک شبه در می نوردم آ ، فقط ی هفته مونده ، ب اضافه ماجرای زهرا  ک بهتره از اینجا ب بعد بمونه برا ی شب دگ و الان بخوابم.

فعلنی