آخرین بار روز تولدم اپ کردم 

اولین تولدم با ساناز و آرزو بود و عشقم y

دومین تولدم با زهرا و فرزانه و باز عشقم y

سومین تولدم تو روز تولدم سر کار با حسینی و نعمت الهی.

چهارمی هم تو خونه ک همه بچه ها اومده بودن و کلی غافلگیرم کردن. خیلی خوش گذشت .

آخری هم من و عشقم دو تایی.

.....

جمعه هم برا تولد صحرا با اکیپ رویا اینا رفتیم دهکده تفریحی باغستان.

.....

چندوقت پیش راضیه زنگ زد و گفت من دارم از کارم میام بیرون ، دنبال جایگزین هستم برا خودم. گفتم من خودم سرکارم ولی اگه کسی دنبال کار بود معرفی میکنم.

چندروز گذشت ، رفتارای حسینی رفت رو مخم ، سر به سر گذاشتنای پسرا هم رفت رو مخم . دیدم دارم خیلی اذیت میشم. سر حقوق ماه اولم اذیت کردن ، مثل گدا ها ی تومن ی تومن پول نقد دادن بهم . از سر و ته یه هفته اولم زدن. خودشون صدبار گفتن برو بیمه ، وقتی رفتم گفتن چرا رفتی گفتی از اول دی شروع به کار کردی؟ باید میگفتی اول بهمن . خلاصه نزدیک بود جریمه کنن، اینام هی ب من تیکه میندازن از اون روز.

پنجشنبه پیش واقا حالم بد بود و دلم گرفته بود ، y گف میاد دنبالم فلش بده بهم ، گفتم بیا ک خیلی بهت نیاز دارم ، اومد و منو کلی چرخوند و ناهار خوردیم و کلی تو بغلش گریه کردم و کلی ب همکارام فش داد و ... تا ک یکم آروم شدم و ب پیشنهاد راضیه فکر کردم ، رفتیم لوکیشنشو دیدیم، مسیرش خیلی بهتر از کشتارگاه بود . تلفنی باهاش حرف زدم و کلی توضیح داد بهم . تا همین امروز کلی دو دل بودم ک ب م یا بمونم . ساعت یازده قرار مصاحبه گذاشته با صاحب کارش . 

تا وارد شدم همکار راضیه خیلی گرم و مهربون باهام سلام علیک کرد و خوش آمد گفت . صاحب کارشون اومد و حرف زدیم و شرایطمو گفتم ، معلوم بود خیلی خوشش اومده ازم ، تاکید کردم ک بخاطر مسائل اخلاقی از محل کار فعلیم راضی نیستم، چون ادب و احترام اصلا رعایت نمیشه .

ب راضیه هم گفته بود از لحاظ ظاهر و برخورد عالیه ، ان شاالله ک تو کار هم همینطور باشه .

حالا من باید با حاجی صحبت کنم و بگم ک دگ نمی‌خوام بیام ، تا کسی رو بجام پیدا کنن. از بعد عید برم جای راضیه.

قبل از رفتنم ، نعمت الهی دوباره کسشر گفت و رید تو اعصابم و حالمو بد کرد، هی میگفت چرا سرخود رفتی گفتی از یک دی ، منم هیچی نگفتم و فقط نگاش کردم.

بعدازظهر حسینی عقده ای رید تو اعصابم، سر قرارداد ها ک ب من گفته بود از دهباشی بپرس باید چه رقم هایی پر کنی، دهباشی هم گفت هرچی بنویسیم برا ما دردسر میشه ، منم خالی گذاشتم ، امروز یکی از کارگرا ب حسینی گفت ، اونم هار شد و پاچه منو گرفت ، منم با صدای بلند گفتم من از دهباشی پرسیدم ایشون گفت خالی بذار. باز داشت زر زر میکرد چندبار باید ی حرف ُُبزنم و ... ک برگشتم سر جام، دهباشی بهش گف من گفتم خالی بذاره چون دردسر میشه بعدا.  بعد از چند دقیقه دهباشی اومد سر میز من و گفت همه رو بده خودم پر میکنم ، گفتم مشکل من پر کردن و نوشتن چندتا عدد نیست ، چون تو گفتی دردسر میشه من هالی گذاشتم ، گفت الآنم نظرم همینه ولی وقتی قبول نمیکنن مام مینویسیم. گفتم تو فقط بگو چیا باید بنویسم خودم می‌نویسم. وسط حرفام بغضم گرفت و صدام لرزید . اونم ناراحت شد و رفت .

بعدش بابت کارای دگ ای ک حاجی بهمون سپرده بود سرگرم شدیم و وقت گذشت.

حالا منتظر فرصتم ک بهشون بگم ک بعد از عید نیستم دگ .