- چل و چار-
سلاملکم سلاملکم
چون امروز ی روز شاد رو گذروندم دلم خواست بیاد درموردش بنویسم. امروز تولد همکارم خانم حسینی بود ، سه سال بزرگتر از منه و چهار ساله که تو این شرکت کار میکنه.
ما ینی من و آقای دهباشی و نعمت الهی براش هودی خریدیم ، و گل و کیک. هودی رو من تو اینستا سفارش دادم ( ب پیج مغازه دوست بهمن) یاشار رفت گرفت ، گل رو هم من گرفتم ، کیک رو دهباشی از همایون خرید ، کیک اول ُُ انداخت تو جوب 😂🤦 یه کیک دگ گرفت و آورد و کلی بهش خندیدیم. ما همون اول صبح غافلگیرش کردیم و کلی ذوق کرد و خوشحال شد. چند ساعت بعد آقای مستغنی و ناصر و دکتر گرگین اومدن ، با گل و کیک و کادو و پول و.. ، گرگین تو راه پله « اشک شادی شمع و نگاه کن » خونان میومد 😂😂 خیلی خوشحال بود و بیشتر از حسینی ذوق داشت . خلاصه این سه نفرم کادو هاشونو دادن.خیلی یهویی یکی از نامردا ک فک کنم ناصر بود برف شادی رو زد ب صورتم و رفت تو دهنم . منم برا تلافی دنبال همشون دوییدن و برفیشون کردم.یادی هم کنم از رقص چاقوی دکتر ، عالی بود اصن 😂😂😂
پسرا رفته بودن بانک ، اونام ک برگشتن اونا رو هم برفی کردم حسابی. نعمت اللهی قدش خیلی بلندتر بود و نمیتونستم بزنم صورتش ، مجبور بودم تند تند دهباشی رو برفی کنم 😂 ک دوتاشونم تلافی کردن سرم. اول نعمت اللهی برف ُُ ازم قاپید و برفیم کرد، بعد از چند دیقه هم دهباشی گرفت و کلاه کاپشنمو گذاشت سرم ، سرمو خم کرد و از پایین برف ُُ پاچید صورتم، و برف تموم شد ، عوضی ظرفشو میکوبید تو گردنم.منم از همونجا میزدمش هی.
خلاصه خیلی بدو بدو کردم و خندیدم و خوش گذشت بهم.